تبليغاتX
علوم اجتماعی(برنامه ريزي) شوشتر
یکشنبه پنجم اسفند 1386 15:13

آموزه هاي مذهبي در بسترسازي تمدن ها نقشي جدي دارند؟ تمدن مغرب زمين چه بهره اي از آموزه هاي مذهبي دارد؟ آيا بنيان گذاران تمدن غرب از آموزه هاي مسيحيت بهره اي داشته اند؟
تمدن غرب معاصر سه جلوه مهم «فرهنگي، سياسي»، «فرهنگي، اجتماعي» و «فرهنگي، اقتصادي» دارد. دموکراسي، ليبراليسم و کاپيتاليسم مبين اين سه جلوه هستند که هريک از اين فرهنگ براي پويايي خود سود يافته اند. مباني فرهنگي دموکراسي، ليبراليسم و کاپيتاليسم گرچه هم پوشاني دارند اما هريک در تقويت ديگري نقشي موثر داشته اند. بي گمان اگر نظام سياسي مقتدري بر کشورهاي غربي حاکم نبود يا آزادي هاي اجتماعي در اين کشورها نمي بود سرمايه داري مدرن در غرب شکوفا نمي شد.

ماکس وبر از نخستين پژوهشگران جامعه شناسي اديان است که تحقيقات گسترده اي را براي پاسخ گويي به پرسش هاي آغازين ما آغاز کرد. وي شکل گيري نظام سرمايه داري را در غرب به مبناي آموزه هاي فرهنگي - عقيدتي پروتستانيسم مي داند و کوشش گسترده اي را آغاز کرد تا علل دستيابي اروپايي غربي - آمريکاي شمالي به موفقيت هاي تمدني امروز را تبيين کند و ضعف اين علل در کاتوليسم و اديان ديگر را موجب عدم دستيابي ديگر جوامع به پيشرفت کنوني غرب معرفي کند.

نوشتار حاضر که بر مبناي «اخلاق پروتستان و روح سرمايه داري» انجام گرفته است به بازخواني و نقد اجمالي آراي وبر مي پردازد.

ماکس وبر

«ماکس وبر» انديشمند آلماني است که در سال 1864 ميلادي متولد شد و هنوز در آغاز پژوهش هاي جدي خويش بود که در سال 1920 ميلادي (56 سالگي) درگذشت. وي تحقيقات گسترده اي را درباره نقش فرهنگ هاي ديني در شکل گيري تمدن ها آغاز کرد اما اين تحقيقات با مرگ نابهنگام وي نيمه تمام ماند.

وبر ابتدا مقاله «اخلاق پروتستان و روح سرمايه داري» را در سال 1904 منتشر کرد. سپس کار خود را با پژوهش درباره تعامل آيين کنفوسيوس، تائوئيسم، هندوئيسم، بودايي، يهوديت و اسلام با تمدن هاي شکل گرفته در بستر اين آيين ها ادامه داد تا مجموعه تاليفاتي را در باب جامعه شناسي اديان ارائه دهد، اما تنها همين مقاله و سپس پژوهش هايي درباره کنفوسيوس و تائوئيسم کامل و منتشر شد.

وبر به عنوان يکي از بنيان گذاران جامعه شناسي در کنار فرويد و مارکس به عنوان برجسته ترين جامعه شناسان مدرنيسم در آلمان معرفي مي شود.

«اخلاق پروتستان و روح سرمايه داري» از تکاپوي وي براي تبيين «عقلگرايي» در مدرن سازي حکايت دارد. وي کوشيده است در اين مقاله نقش گزاره هاي مذهب پروتستان و به ويژه کالوينيسم را در شکل گيري سرمايه داري جديد تبيين کند و علت عدم تحقق اين نوع سرمايه داري در اديان و مذاهب ديگر را ضعف گزاره هاي اين چنيني در ديگر مذاهب معرفي مي کند.

اهميت مقاله وبر

«اخلاق پروتستان و روح سرمايه داري» و سپس تحقيقات تکميلي و ناتمام وبر واکنش هاي متفاوت و گاه متناقضي درباره وي برانگيخت. «کارل ياسپرس» از متفکران آلماني وبر را «عقل مجسم» ناميد. «لئو اشتراوس» وبر را مستحق نام «بزرگترين دانشمند علوم اجتماعي قرن» توصيف کرد. شومپيتر با تعبيري طنزآميز وبر را «مارکس بورژوا» مي نامد. برخي او را تحت تاثير مارکس و عده اي وي را نظريه پردازي متفاوت با کارل مارکس مي دانند.
توجه جدي نظريه پردازان و جامعه شناسان به ماکس وبر از اهميت پژوهش هاي وي حکايت دارد. از اين رو مطالعه آثار وي و به ويژه «اخلاق پروتستان و روح سرمايه داري» خالي از لطف نخواهد بود.

طرح مساله

«وبر» ابتدا با طرح اين ادعا که «علم» در غرب به اين مرحله از پيشرفت رسيده است، طرح مساله خود را آغاز مي کند و سپس مي گويد: «شناخت تجربي، تفکر عميق درباره مسائل کيهاني، بشري، فلسفي و الهي در اسلام، بخش هايي از هندوستان، چين، بابل، مصر و يونان قديم رخ داده است اما واقع امر اين است که ما - مغرب زمين - در اين علوم از کاروان بشريت جلوتريم».
به نظر وبر معماري، صنعت چاپ، دانشگاه ها، سازمان سياسي و... پيش از اين نيز وجود داشته است اما تنها غربيان امروز مساله استفاده منطقي از فضا را به درستي حل کرده اند. انتشار مطبوعات و چاپ گسترده کتاب در غرب معاصر رونق گرفت، پژوهش هاي مستدل در دانشگاه هاي غرب معاصر رونق گرفته است و احزاب سياسي، پارلمان و انتخابات دوره اي در غرب امروز عينيت يافته است. وبر در ادامه دغدغه اصلي خود را اين گونه مطرح مي کند: «تنها در غرب معاصر نظام سرمايه داري يعني تعيين کننده ترين عامل جامعه معاصر بدين شکل رخ نموده است».

وي سپس سرمايه داري را تعريف کرده و مي گويد: «سرمايه داري يعني روحيه سودجويي و سرمايه گذاري مستمر سودها با توسل به راه و روش عقلاني. در نظام سرمايه داري جديد، سرمايه الزاما بايد از تمام امکانات موجود براي کسب حداکثر سود استفاده کند تا به زوال و ورشکستگي محکوم نگردد. سوداندوزي با زور با سرمايه داري عقلاني متمايز است و سرمايه داري بر محاسبه دقيق مبتني است و اساسا فعاليتي حسابگرانه و عقلاني است. فعاليت سرمايه داري بر مبناي استفاده منظم از کالا يا خدمات براي کسب حداکثر سود استوار است. در پايان سال مالي بايد مبلغ دارايي هاي مالي از سرمايه اوليه بيشتر باشد و سرمايه بر حسب پول محاسبه مي گردد.»
وي سپس مي پرسد: «چرا تنها در نظام هاي غربي بود که سرمايه داري از لحاظ کمي و کيفي به نحو بي سابقه اي تکامل يافته است؟! از اين پس مقاله وبر به تبيين چگونگي شکل گيري سرمايه داري جديد و پاسخگويي به اين پرسش کليدي مي پردازد.

بنيانگذاران سرمايه داري جديد

وبر شکل گيري سرمايه داري جديد را ناشي از بسترسازي هاي مکتب انتقادي پروتستانيسم مي داند. به نظر او سرمايه داري جديد و به تبع آن تمدن غرب مدرن در دامن تفکر فرقه کالوينيسم شکل گرفت.

به نظر وي پيوريتن ها يا فرقه پاکدينان و پيرايش گر مسيحيت در انگلستان و عقايد اجتماعي، اخلاقي، ديني و سياسي آنها در انگلستان و آمريکا سرمايه داري جديد و تمدن غرب مدرن را شکل داده است.

وبر معتقد است در حالي که سرمايه داري در طول تاريخ وجود داشته است اما روح ويژه سرمايه داري تنها در اروپا پس از قرن 16 و سپس آمريکاي شمالي شکل گرفت.
وي سپس به مولفه هايي اشاره مي کند که جالب توجه است: «در مجارستان ميزان تحصيلات فرزندان کاتوليک از پروتستان ها کمتر است و درصد افراد تحصيل کرده کاتوليک بسيار ناچيز است. در ميان کارگران «ماهر» صنايع جديد تنها تعداد کمي از آنها کاتوليک هستند ولي تعداد کارگران پروتستان ماهر بسيار بيشتر است. پيشه وران کاتوليک به حفظ کار خود علاقه مند هستند اما پيشه وران پروتستان به شدت جذب کارخانه ها مي شوند. معمولا اقليت هايي که از فعاليت سياسي محرومند به فعاليت اقتصادي کشيده مي شوند. هوگنوها در فرانسه، کواکرها در انگليس و يهوديان تحت فشار سياسي علاقه خاصي به فعاليت اقتصادي دارند اما پروتستان ها در هر موقعيتي به فعاليت هاي اقتصادي - عقلاني روي مي آورند. پروتستان هاي انگليس، هلند و آمريکا نه تنها در پي خوشي نيستند بلکه به استقبال سختي مي روند. کاتوليک ها به مسائل دنيوي بي علاقه هستند و پروتستان ها را داراي روحيه مادي گري مي دانند و آنها را سرزنش مي کنند».
وبر فعاليت اقتصادي پروتستان ها را به دليل جدايي از آموزه هاي مذهبي ندانسته و سرزنش کاتوليک ها عليه آنها را به شدت رد مي کند. ماکس وبر مي گويد: «پيروان کالوين در فرانسه حداقل به اندازه کاتوليک هاي شمال آلمان مذهبي و غيردنيوي هستند. تعداد زيادي از پيروان  پيتيسم بسيار ثروتمندند. حتي «سنت فرانسيس آسيسي» بنيانگذار فرقه فرانسيسها که شعارش ترک لذات دنيوي بود بسيار سرمايه دار بود.»

«کواکرها در انگلستان و آمريکا، منونايت ها در آلمان و هلند که همگي فرقه هاي پروتستاني هستند به ثروتمندي مشهورند.»

وبر مي گويد: «ثروتمند شدن پيروان اين فرقه هاي مذهبي اتفاقا به دليل آموزه هاي آئيني آنهاست و اين فرقه ها موجب احياي روح سرمايه داري جديد شد».

 

نوشته شده توسط ناهید  | لینک ثابت |

یکشنبه پنجم اسفند 1386 15:7

یکشنبه پنجم اسفند 1386 14:51
فلسفه ايرانيان                     مجموعه تصاوير                 
نوشته شده توسط ناهید  | لینک ثابت |

یکشنبه پنجم اسفند 1386 14:38

زندگي‌ و آراي‌ دكتر علي‌ شريعتي‌

نوشته شده توسط ناهید  | لینک ثابت |

دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 12:36
براي ما مطلب بفرستيد يه عمر ممنون ميشيم.
نوشته شده توسط ناهید  | لینک ثابت |

دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 0:49
نوشته شده توسط ناهید  | لینک ثابت |

دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 0:46

 

       بررسی شخصیت سه تن از متفکرین انقلاب فرانسه

 

مونتسکیو

از حیث قدمت زمانی نخستین فیلسوف قرن 18مونتسکیو است ( 1685-1755 ) که در حوالی بوردو متولد شد و به لقب بارون دولابرد ملقب گشته و از طبقه نجبا محسوب شده و به ریاست پارلمان بوردو نائل گردید. اشتهار او در ابتدا به واسطه ی مجموعه ی رسائل ایرانی یا نامه های ایرانی صورت گرفت (1721) به عنوان مکاتبه دو نفر ایرانی که به پاریس آمده و دوستان خود را دیدار می کردند مونتسکیو انتقادات عمیق از اوضاع اجتماعی فرانسویان نموده و از زبان این دو نفر ایرانی مجهول رسوم و آداب و عقاید و تشکیلات فرانسه را استهزا و انتقاد کرد. 13 سال بعد از این تاریخ کتاب مهمی در فلسفه ی تاریخ به نام تحقیق در علل عظمت و انحطاط رومیان منتشر ساخت(1734). در حقیقت این کتاب فصلی بود از یک تألیف مهمتر و بزرگتر که شاهکار مونتسکیو محسوب می شود و موسوم است به روح القوانین(Pesprit des Lois).برای تدارک این تألیف منیف 20 سال تمام بلا انقطاع رنج کشید. قسمتی از اروپا را سیاحت کرد. مدتی در هنگری و دو سالی در انگلستان رحل اقامت افکند تا اینکه کتاب را در سال 1748 به انجام رسانید. روح القوانین کتابی است در فلسفه ی سیاسی و تجزیه ی دقیق و منظم کلیه ی اشکال حکومتها و شرایط تولید و استقرار هر یک از این اقسام حکومت. بنا بر رأی مونتسکیو بهترین صورت حکومت طرز حکومت انگلیس است که حافظ آزادی سیاسی افراد است «شاه این مملکت هیچ ظلمی نمی تواند نسبت به فردی از افراد بکند چرا که قدرت او در تحت تفتیش و نظارت دیگری است» همچنین بر حسب رأی مونتسکیو بایستی در ممالک بزرگ 3 قوه ی متمایز و مستقل از یکدیگر وجود داشته باشد : مقننه ، اجراییه و قضاییه و این تمایز و استقلال را وثیقه ی حتمی آزادی می دانست. در حقیقت افکار مونتسکیو درست مقابل و مخالف طرز حکومت فرانسه بود که این قوای سه گانه در آن تمایزی نداشتند. مونتسکیو ناشر این فکر شد که نمایندگان ملت بایستی سلطنت فرانسه را محدود ساخته و تحت مراقبت و نظارت قرار دهند .

 

ولتر

برخلاف مونتسکیو که تألیفاتش به قصد التیام و عمران خرابیها بود ولتر (1694-1778) جز تخریب کاری نداشت. پدرش یکی از ثباتان امور شرعیه ی پاریس بود. در طفولیت ولتر را آروه می گفتند ، در ایام جوانی از سختگیری اولیای امر بسیار رنج کشید ، در 23 سالگی به جرم هجو نایب السلطنه 11 ماه در باستیل محبوس شد ، بنا بر روایات غیر موثق ولتر را به علت هجوی که از لویی 14 کرد به حبس انداختند لکن این روایت اصالت ندارد. باری چون ولتر از زندان درآمد 1200 لیره مستمری برای او مقرر داشت. 8 سال بعد مجددا" مدت 6 ماه در زندان باستیل توقیف گردید زیرا که روزی یکی از نجبا موسوم به شوالیه دوروهان ولتر را چوب زد و او با اینکه رعیت بود و حق اقامه ی دعوی بر نجبا نداشت تقاضای جبران یا تصفیه ی امر به وسیله ی استفاده از اسلحه کرد (1726). چون بار دوم از حبس رهایی یافت به انگلستان گریخت و 4 سال در آنجا اقامت گزید و مانند مونتسکیو آزادی ملت انگلیس را مشاهده کرده و اعجاب تمام نمود و چون به فرانسه بازگشت مجموعه ی نامه های فلسفی ( یا رسائل مربوط به انگلیسی ها) را نشر کرد(1734). در این نامه ها تمجید و توصیف بسیار از تشکیلات انگلستان کرده و گوید:« شاه انگلیس بر اعمال نیک قدرت تام دارد  و چون قصد شر می کند دستهای خود را بسته می بیند.» همچنین ولتر عقاید لاک انگلیسی را در این مجموعه وارد کرده حکومت مطلقه عصبیت مذهبی و نفوذ و سیادت فوق العاده روحانیون را انتقاد نموده است. این کتاب را مخرب و ضاله محسوب داشتند و به نام حفظ اخلاق و احترام مذهب و سیانت قدرت پادشاه پارلمان امر داد که آن را طعمه ی آتش ساختند.

 

روسو

در مقابل ولتر که جز تکثیر خرابی و افزایش ویرانه های اجتماعی کاری نداشت ژان ژاک روسو (1712-1778) پیدا شد که بانی طرز نویی در حکومت و موسس تشکیلات جدیدی در جامعه گردید. مونتسکیو و ولتر که هر دو از طبقات ممتازه بودند در پیشنهاد اصلاحات به تغییراتی چند در اصول سیاسی و محدودیتی در حکومت مطلقه اکتفا می کردند اما روسو که پسر ساعت سازی از اهل ژنو بود و از طبقه رعایا محسوب می گردید و ایام جوانی را یه فقر به سر آورده بود بنا بر رنجها وصدماتی که به او وارد شده بود بر این عقیده شد که باید دولت و جامعه را اساسا" زیر و زبر کرده و طذرح نویی در انداخت. در سن 37 سالگی جوابی به سوالات علمی آکادمی دیژون داد که موجب اشتهار ناگهانی او گردید . در این جواب مبسوط ثابت کرد که طرقی فنون و علوم اسباب فساد اخلاق نوع بشر گردیده است.سپس در کتاب  علل عدم تساوی بشر(1755) و در تألبف معتبر خود موسوم به قراردادهای اجتماعی (1762) عقاید سیاسی خویش را انتشار داد. در این تألیفات روسو هم مثل لاک به آزادی و مساوات افراد بشر قائل گردیده و ثابت نمود که کلیه تشکیلات سیاسی و اجتماعی باید از لحاظ حفظ حقوق افراد دایر گردد و از طرف دیگر افراد نیز بایستی خود را محکوم اراده ی اکثریت بدانند در واقع حکومت حقیقی را مخصوص ملت می دانست . این افکار روسو منجر به تاسیس جمهوری گردید یعنی 30 سال بعد در ایام انقلاب کبیر به معرض عمل امد. امروز هم اساس جمیع عقاید سوسیالیست گفتار روسو است اما در زمان خود روسو تاثیر سریع و عمیقی نکرد. لکن افکاری که در باب تعلیم و تربیت اطفال به شکل رمانی که موسوم است به امیل تنظیم کرد و در همان سال انتشار قراردادهای اجتماعی منتشر ساخت اثر عجیبی بخشید . در این کتاب روسو تقوا و محاسن پرهیزگاری و احترام خانواده را خاطر نشان کرد و منشأ انقلاب اخلاقی و بازگشت تقوا و صفات پسندیده در طبقه ی عالیه ی ملت فرانسه شد . همچنین کتابی که موسوم است به شهادت و اعتراف دینی کشیش ساووا و متمم کتاب امیل محسوب می شود جمع زیادی را مجددا" به حب دیانت بازگردانید و عکس العملی بر ضد ارتداد و خداناپرستی و مادی گری دیدرو و هلوتیوس و سایر مولفین دایرة المعارف ایجاد و تحریک کرد.

 

نوشته شده توسط ناهید  | لینک ثابت |

جمعه هفدهم شهریور 1385 18:49
نوشته شده توسط ناهید  | لینک ثابت |

سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 22:21
 

‌ارتباط فرهنگ ملي با فرهنگ سازماني ‌‌

‌‌‌‌سيدهاشم‌هدايتي اكنون‌فرهنگ‌سازماني‌به‌يكي‌از مباحث‌حائزاهميت‌درعلم‌مديريت‌بويژه‌رفتار سازماني‌تبديل‌شده‌است.


توسعه‌انديشه‌سيستمي‌در عرصه‌مديريت‌تاثير زيادي‌در مهم‌تلقي‌كردن‌فرهنگ‌سازماني‌داشته‌است.


از مباحثي‌كه‌در زمينه‌فرهنگ‌سازماني‌موردتوجه‌محققان‌قرار گرفته‌موقعيت‌فرهنگهاست‌كه‌تحت‌عنوان‌فرهنگهاي‌غالب‌و يا خرده‌فرهنگها مطرح‌شده‌است.


چنانچه‌سازماني‌فاقد فرهنگ‌حاكم‌باشد در آن‌صورت‌ارزش‌فرهنگ‌سازماني‌به‌عنوان‌يك‌متغير مستقل‌بسيار كاهش‌مي‌يابد.


تفاوتهاي‌موجود در فرهنگهاي‌ملي‌بيشتر ناشي‌از اختلافاتي‌است‌كه‌در باورهاي‌مقبول‌آن‌فرهنگها وجود دارد، درحالي‌كه‌چنين‌تفاوتهايي‌در فرهنگ‌سازماني‌ناشي‌از گوناگوني‌در تجربيات‌جامعه‌پذيري‌است.


فرهنگهاي‌سازماني‌برخلاف‌فرهنگ‌ملي‌ازطريق‌حضور افراد در محل‌كار كسب‌مي‌شوند.

فرهنگ‌ملي‌همچون‌كوه‌يخي‌است‌كه‌نوك‌آن‌ممكن‌است‌در اثر حرارت‌آب‌شود اما بخش‌زيرين‌آن‌دست‌نخورده‌باقي‌مي‌ماند.


چكيده‌

‌مقوله‌فرهنگ‌در دهه‌هاي‌اخير يكي‌از جنبه‌هاي‌حياتي‌موردمطالعه‌مديريت‌و سازمان‌به‌حساب‌آمده‌است. اينكه‌فرهنگ‌چيست؟ فرهنگ‌سازماني‌چگونه‌ايجاد مي‌شود؟ ابعاد آن‌كدام‌است؟ چه‌مشخصاتي‌دارد و ميزان‌اثرپذيري‌فرهنگ‌سازماني‌از فرهنگ‌ملي‌تاچه‌حدي‌است؟ بحثهايي‌است‌كه‌در اين‌مقاله‌به‌اختصار به‌آن‌پرداخته‌شده‌است.

مقدمه‌

‌اگرچه‌فرهنگ‌در تئوريهاي‌كلاسيك‌مديريت‌به‌طور مستقل‌كمتر موردتوجه‌قرار گرفته‌است‌لكن‌توجه‌به‌برخي‌ارزشهاي‌حاكم‌بر افراد و محل‌كار واقعيتي‌بوده‌است‌كه‌از نگاه‌انديشمندان‌پنهان‌نمانده‌است. به‌طور مشخص‌نظريه‌نهضت‌روابط‌انساني، مطالعات‌هاثورن‌و انديشمندان‌رفتارگرا مقوله‌فرهنگ‌و ارزشهاي‌حاكم‌بر روابط‌كار در سازمان‌را پررنگتر مطرح‌ساخته‌و به‌تدريج‌مقوله‌اي‌به‌نام‌فرهنگ‌سازماني‌به‌يكي‌از مباحث‌مهم‌و شايان‌اهميت‌در علم‌مديريت، به‌خصوص‌مباحث‌رفتار سازماني، مبدل‌گرديد. امروز كمتر منبع‌رفتاري‌در علم‌مديريت‌قابل‌مشاهده‌است‌كه‌يك‌يا چند فصل‌از مطالب‌خود را به‌مقوله‌فرهنگ‌سازماني‌اختصاص‌نداده‌باشد. ظهور (OD=ORGANIZATIONAL DEVELOPMENT) كه‌نوعي‌برنامه‌ريزي‌تغيير در سازمان‌را مدنظر دارد بيشترين‌تاثير را در تعريف‌جايگاه‌و اهميت‌فرهنگ‌در سازماني‌داشته‌است. رشد و توسعه‌انديشه‌سيستمي‌در عرصه‌مديريت‌و گرايش‌به‌مطالعات‌سيستمي‌و اعتنا به‌مكتب‌سيستم‌به‌جاي‌توجه‌به‌بررسي‌جداگانه‌عناصر نيز تاثير چشمگيري‌درمهم‌تلقي‌كردن‌فرهنگ‌سازماني‌داشته‌است. امروزه‌با اتكابه‌نظريه‌هاي‌روانشناسي‌اعتناي‌صرف‌به‌ارزشهاي‌ظاهري‌حاكم‌بر رفتار افراد در سازمانها نمي‌شود و اين‌باور وجود دارد كه‌آنكه‌بخش‌پنهان‌كوه‌يخي‌معروف‌است. (محمدعلي‌طوسي، بهبود و بازسازي‌سازماني، 1376، ص‌156) بيشترين‌نقش‌را در هويت‌فرهنگي‌يك‌فرد يا سازمان‌برعهده‌دارد. درهرحال‌امروزه‌انديشمندان‌مديريت‌به‌اين‌نتيجه‌رسيده‌اند كه‌در هر گروه‌و سازمان‌مجموعه‌اي‌از ارزشها و هنجارهاي‌نوشته‌يا نانوشته‌اي‌وجوددارند كه‌در ادبيات‌و ترمينولوژي‌مديريت‌به‌آن‌فرهنگ‌سازماني‌ORGANIZATIONAL ) CULTURE) گفته‌مي‌شود. درمورد اينكه‌فرهنگ‌سازماني‌چگونه‌شكل‌مي‌گيرد و چه‌عوامل‌و عناصري‌باعث‌به‌وجود آمدن‌آن‌مي‌شوند و مؤ‌لفه‌ها، ويژگيهاي‌فرهنگ‌سازماني‌كدامند بحثهاي‌زيادي‌شده‌است. آنچه‌در اين‌مقاله‌به‌آن‌پرداخته‌مي‌شود بررسي‌نقش‌فرهنگ‌ملي‌جوامع‌در شكل‌گيري‌فرهنگ‌سازماني‌آن‌جامعه‌است. براي‌ورود به‌بحث‌اصلي‌لازم‌است‌درمورد فرهنگ‌سازماني، تعريف‌آن، ويژگيها، نقشها و مؤ‌لفه‌هاي‌آن‌بحث‌شود و سپس‌اجمالاً‌به‌فرهنگ‌ملي‌و مؤ‌لفه‌هاي‌آن‌نيز اشاراتي‌بشود تا درنهايت‌با استناد به‌پژوهشها و مطالعاتي‌كه‌محققان‌درمورد تاثير فرهنگ‌ملي‌و فرهنگ‌سازماني‌انجام‌داده‌اند و رابطه‌بين‌اين‌دو مورد بررسي‌قرار بگيرد. به‌لحاظ‌عدم‌امكان‌انجام‌پژوهش‌ميداني‌در اين‌مقاله‌با روش‌كتابخانه‌اي‌به‌بيان‌و جنبه‌هاي‌مطالعات‌و پژوهشهايي‌مي‌پردازيم‌كه‌درمورد تاثيرپذيري‌فرهنگ‌سازماني‌از فرهنگ‌ملي‌توسط‌محققان‌انجام‌گرفته‌است، اميد است‌اين‌كار بتواند به‌عنوان‌گام‌اول‌در راستاي‌انجام‌پژوهش‌ميداني‌علمي‌درمورد ارتباط‌فرهنگ‌ملي‌كشورمان‌با فرهنگهاي‌سازماني‌موردتوجه‌قرار بگيرد.


فرهنگ‌

‌درمورد معني‌فرهنگ‌انديشمندان‌با گرايشهاي‌علمي‌متفاوت‌ديدگاهاي‌نسبتاً‌مختلفي‌ارائه‌كرده‌اند. برخي‌فرهنگ‌را ويژگيهاي‌مثبت‌انساني‌تلقي‌كرده‌و براين‌اساس‌صرفاً‌انسانهاي‌متمدن‌را با فرهنگ‌مي‌دانند. برخي‌فرهنگ‌را كليتي‌درهم‌پيچيده‌شامل‌دانشها، باورها، هنر، اخلاق، آداب‌و سنن، هنجارهاي‌رفتاري‌و عاداتي‌مي‌دانند كه‌انسان‌به‌عنوان‌عضوي‌از جامعه‌آن‌را كسب‌مي‌كند. در اين‌تعريف، بيشتر فرهنگ‌به‌عنوان‌نهادها و كاركردهاي‌اجتماعي‌مدنظر است. و عده‌اي‌ديگر تعريفي‌نسبتاً‌متأخرتر از ديگران‌ارائه‌داده‌و فرهنگ‌را مجموعه‌اي‌از نمادهايي‌مي‌دانند كه‌انسان‌درقبال‌زندگي‌اجتماعيش‌مي‌آفريند. در اين‌تعريف، فرهنگ‌تجلي‌عقلانيت‌انسان‌است‌و آنچه‌اهميت‌دارد معاني‌است‌(روزنامه‌اطلاعات، مقاله‌جهاني‌شدن‌فرهنگ، دكتر سليمي، 5 آبان‌80)

‌مارگارت‌ميد فرهنگ‌را الگوي‌رفتاري‌مشترك، كلودلوي‌فرهنگ‌رانظامهاي‌معنا و درك‌مشترك‌و ادگارشاين‌فرهنگ‌را مجموعه‌اي‌از اصول‌اساسي‌و راه‌حلهاي‌مشترك‌براي‌مشكلات‌جهاني‌كه‌تطابق‌بيروني‌و انجام‌دروني‌از مفروضات‌آن‌است‌و اصولي‌اساسي‌كه‌در طول‌زمان‌تكامل‌مي‌يابند و از نسلي‌به‌نسل‌ديگر منتقل‌مي‌شود، تعريف‌كرده‌اند (شنايدروبارسو، مديريت‌در پهنه‌فرهنگ‌ها، اعرابي، ايزدي، 1379، ص‌1-30) كارل‌رادريگز، خانواده، موسسات‌آموزشي‌و مذهب‌را از مهمترين‌منابع‌يادگيري‌فرهنگ‌مي‌شمارد. و بر اين‌باور است‌كه‌خانواده‌اساسي‌ترين‌واحد پرورش‌و توسعه‌فرهنگ‌است‌و مذهب‌به‌طور تنگاتنگي‌با ارزشهاي‌فرهنگي‌مرتبط‌مي‌شود و بر فعاليتهاي‌روزانه‌افراد نظير شروع‌و پايان‌زمان‌كار، ايام‌تعطيلي، آداب‌و رسوم‌و نوع‌تغذيه‌تاثير مي‌گذارد (كارل‌راديگز، مديريت‌در عرصه‌بين‌المللي، زاهدي، دانايي‌فرد، 1380، ص‌32-29) ايمانوئل‌والرشتاين‌يكي‌از نظريه‌پردازان‌برجسته‌نظريه‌جهاني‌شدن‌مي‌گويد: اين‌سرشت‌انساني‌ما نيست‌كه‌خلقي‌جهاني‌دارد بلكه‌توانايي‌ما در خلق‌واقعيتهاي‌فرهنگي‌و سپس‌عمل‌كردن‌به‌آنهاست‌كه‌جنبه‌جهاني‌دارد. وي‌فرهنگ‌را احتمالاً‌وسيع‌ترين‌مفهومي‌مي‌داند كه‌در علوم‌اجتماعي، تاريخي‌از آن‌استفاده‌مي‌شود و اضافه‌مي‌كند كه: انسان‌شناسان‌به‌صريح‌ترين‌شكل‌بر آن‌تاكيد دارند كه‌همه‌مردم‌در برخي‌خصلتها با يكديگر شريك‌اند و همه‌در خصلتهاي‌ديگر تنها با برخي‌شريكند با اين‌حال، خصلتهايي‌نيز دارند كه‌با هيچ‌كس‌در آنها شريك‌نيستند. اين‌بدان‌معني‌است‌كه‌براساس‌الگوي‌پايه، هركسي‌را مي‌توان‌به‌سه‌طريق‌توصيف‌كرد: با مشخصه‌هاي‌جهاني‌گونه، مجموعه‌مشخصه‌هايي‌كه‌شخص‌را در حكم‌عضوي‌از مجموعه‌گروهها تعريف‌مي‌كند و مشخصه‌هاي‌فردي‌شخص. والرشتاين‌مي‌گويد: هنگامي‌كه‌از خصلتهايي‌صحبت‌مي‌كنيم، نه‌جهاني‌اند و نه‌فردي‌اغلب‌از اصطلاح‌فرهنگ‌براي‌توصيف‌اين‌مجموعه‌خصلتها، رفتارها، ارزشها و اعتقادات‌استفاده‌مي‌كنيم. شكي‌نيست‌در اين‌كاربرد هر گروهي‌فرهنگ‌خاص‌خود را دارد و هر فرد در هر گروه‌شريك‌است. در اين‌كاربرد فرهنگ، روشي‌براي‌خلاصه‌كردن‌طرقي‌است‌كه‌به‌موجب‌آنها گروهها خود را از گروههاي‌ديگر متمايز مي‌دانند. در اينجا فرهنگ‌نمايانگر مشتركات‌داخلي‌ آنهاست‌و اجمالاً‌هم‌زبان‌نمايانگر چيزهايي‌نيز هست‌كه‌در خارج‌از گروه‌بين‌افراد مشترك‌نيست‌يا كاملاً‌مشترك‌نيست. ازسوي‌ديگر، فرهنگ‌بر كل‌ويژگيهاي‌يك‌گروه‌در برابر ويژگيهاي‌گروه‌ديگر دلالت‌ندارد، بلكه‌درمقابل‌برخي‌مشخصه‌هاي‌درون‌گروهي‌در برابر برخي‌ديگر از مشخصه‌هاي‌داخل‌همان‌گروه‌دلالت‌دارد. (ايمانوئل‌والرشتاين، سياست‌و فرهنگ‌در نظام‌متحول‌جهاني، 1377، ص‌7-226) شنايدروبارسو حوزه‌هاي‌نفوذ فرهنگ‌را به‌شش‌حوزه: فرهنگ‌منطقه‌اي‌كه‌برخاسته‌از پيوندهاي‌قومي، جغرافيايي، مذهبي، زباني‌و تاريخي، فرهنگ‌ملي‌(درون‌مرزها) كه‌در آن‌عوامل‌جغرافيايي، تاريخي، سياسي، اقتصادي، زبان‌و مذهب‌موجب‌رشد و تكامل‌فرهنگهاي‌منطقه‌اي‌شده‌اند، فرهنگ‌ملي‌(بيرون‌از مرزها) كه‌در آن‌شباهتهايي‌ميان‌فرهنگها موجب‌پيدايش‌فرهنگهاي‌منطقه‌اي‌مي‌شود كه‌فراتر از مرزهاي‌ملي‌است، فرهنگ‌صنعتي، فرهنگ‌حرفه‌اي، فرهنگ‌وظيفه‌اي، و فرهنگ‌سازماني‌كه‌آن‌را نتيجه‌تاثير و نفوذ شخصيتهاي‌بنيانگذار و رهبران‌برجسته‌و تاريخ‌منحصر به‌فرد سازمان‌و مراحل‌توسعه‌آن‌مي‌داند (شنايدروبارسو، 1379، ص‌109)


فرهنگ‌سازماني‌

‌درمورد فرهنگ‌سازماني‌تعاريف‌متعددي‌ارائه‌شده‌است‌كه‌به‌مواردي‌از آنها اشاره‌مي‌شود: استيفن‌رابينز مي‌گويد: افراد از نظر شخصيت‌داراي‌نوعي‌ثبات‌رويه‌هستند كه‌مي‌توان‌براساس‌آن‌نوع‌نگرش‌و رفتار آنها را پيش‌بيني‌كرد. سازمان‌هم‌مانند انسان‌داراي‌ويژگيهايي‌است‌كه‌اين‌ويژگيها مي‌توانند به‌صورت‌صميمي، خلاق، نوآور يا محافظه‌كار باشند. براساس‌همين‌ويژگيها مي‌توان‌نگرشها و رفتارهاي‌كساني‌را كه‌درون‌اين‌سازمانها هستند، پيش‌بيني‌كرد. مقصود اين‌است‌كه‌مي‌خواهيم‌بگوييم‌در سازمان‌يك‌متغير سيستمي‌وجود دارد و آن‌پديده‌را نمي‌توان‌به‌راحتي‌تعريف‌كرد ولي‌به‌طور حتم‌وجود دارد و افراد براي‌معرفي‌سازمان‌از اصطلاحات، عبارات‌و كلمه‌هاي‌مشابه‌استفاده‌مي‌كنند، ما اين‌متغير را فرهنگ‌سازماني‌مي‌ناميم. همانگونه‌كه‌در فرهنگهاي‌قبيله‌اي‌با بيان‌عبارتها يا اصطلاحات‌خاص، نوع‌كنش‌يا واكنش‌اعضاي‌قبيله‌نسبت‌به‌يكديگر و به‌خارجيان‌مشخص‌مي‌شود، سازمانها هم‌فرهنگهايي‌دارند كه‌بر نوع‌رفتار اعضا اثر مي‌گذارد يا نوع‌رفتار آنان‌را تعيين‌مي‌كند (رابينز، 1379، ص‌2-371) رابينز در يك‌تعريف‌ديگر، فرهنگ‌سازماني‌را نظام‌معاني‌مشتركي‌مي‌داند كه‌به‌وسيله‌اعضاي‌سازمان‌حفظ‌و به‌تمايز سازمان‌از سازمانهاي‌ديگر منجر مي‌شود (اكبر ريحانيان، پايان‌نامه‌كارشناسي‌ارشد، 1378) «جرج‌گردن» نيز فرهنگ‌سازماني‌را نظام‌فرضيات‌و ارزشهاي‌مشتركي‌مي‌خواند كه‌به‌طور گسترده‌رعايت‌مي‌شود و به‌الگوي‌رفتار خاصي‌منجر مي‌شود (ريحانيان، 1378) استانلي‌ديويس‌فرهنگ‌سازماني‌را الگوي‌ارزشها و باورهاي‌مشتركي‌مي‌شمارد كه‌به‌اعضاي‌يك‌نهاد معني‌و مفهوم‌مي‌بخشد (محمدعلي‌طوسي، 1376، ص‌156) اينكه‌فرهنگ‌سازماني‌چه‌نقشهايي‌را در سازمان‌ايفا و چه‌وظايفي‌را برعهده‌دارد، رابينز پنج‌نقش‌و وظيفه‌زير را برمي‌شمارد: 1 - فرهنگ‌به‌عنوان‌تعيين‌كننده‌مرز سازماني‌و تفكيك‌كننده‌آنها از هم‌ 2 - فرهنگ‌به‌عنوان‌تزريق‌كننده‌نوعي‌احساس‌هويت‌در وجود اعضاي‌سازمان‌3 - فرهنگ‌به‌عنوان‌ايجادكننده‌نوعي‌تعهد در افراد نسبت‌به‌چيزي‌كه‌بيش‌از منافع‌شخصي، فرداست‌4 - فرهنگ‌به‌عنوان‌عامل‌ثبات‌و پايداري‌سيستم‌اجتماعي‌5 - فرهنگ‌به‌عنوان‌يك‌عامل‌كنترل‌كه‌موجب‌شكل‌دادن‌به‌نگرشها و رفتار كاركنان‌مي‌شود. (رابينز 1379، ص‌377) درمورد ويژگيهاي‌فرهنگ‌سازماني‌با وجود تفاوت‌ديدگاهها، حدود ده‌ويژگي‌ازسوي‌انديشمندان‌معرفي‌شده‌است‌ازجمله‌ايستيفن‌رابينز در كتاب‌رفتار سازماني‌خود ده‌ويژگي‌زير را براي‌آن‌معرفي‌كرده‌است: خلاقيت‌فردي، تلورانس‌ريسك، شفافيت‌اهداف، انتظارات‌و عملكرد، هماهنگي، اتحاد و يكپارچگي، ميزان‌استفاده‌از مقررات، ضوابط‌حسابداري، درجه‌ارتباطات، كمكها و مهارتهاي‌مدير از زيردستان، ميزان‌تعريف‌اعضا از سازمان‌به‌عنوان‌كمك، ميزان‌وابستگي‌پاداشها با لياقتهاي‌و عملكرد، ميزان‌بازبودن‌پذيرش‌استفاده‌و تعارض، الگوهاي‌ارتباطي‌(رابينز، رفتار سازماني، 573، 1991)

‌دكتر ناصر ميرسپاسي‌در مقاله‌پيوست‌ ترجمه‌كتاب‌ديويس‌(مديريت‌فرهنگ‌سازماني) شاخصهاي‌عمده‌تشخيص‌فرهنگ‌سازماني‌را به‌شكل‌زير برشمرده‌است: هويت‌عضويتي، منافع‌فردي‌سازماني، تاكيد بر وظايف‌افراد، كنترل‌(زياد/كم)، هماهنگي‌واحدها (زياد/كم)، ريسك‌پذيري‌(زياد/كم)، سيستم‌پاداشي، تحمل‌تعارضي، تاكيد بر هدف‌/ وسيله‌نگرشي‌سيستمي‌و ارتباط‌با محيط‌(استانلي‌ديويس‌مديريت‌فرهنگ‌سازماني، ناصر ميرسپاسي، 1373، ص‌7-225) خلاقيت‌و ابتكار فردي، الگوي‌ارتباطات، ريسك‌پذيري‌ساختار سازماني، سبك‌مديريت. توجه‌به‌كيفيت‌و سرعت، روحيه‌همكاري‌و وفاداري‌به‌كارگروهي، استاندارد كردن‌وظايف. كار تيمي‌به‌جاي‌فردي‌و سيستم‌پاداشي‌دسته‌بندي‌ديگري‌است‌كه‌تحت‌عنوان‌متغير فرهنگ‌سازماني‌مطرح‌شده‌است‌(ريحانيان، 2).

‌ذكر اين‌نكته‌ضروري‌است‌كه‌ليتوين‌واسترينگر به‌عناصري‌چون‌مسئوليتها، رسميت‌و هويت‌نيز اشاره‌كرده‌اند و كرت‌لوئين‌به‌مواردي‌مثل‌فرايند رهبري، انگيزه، تصميم‌گيري، هدف‌گذاري‌و فرايند كنش‌متقابل‌به‌عنوان‌عناصر تشكيل‌دهنده‌فرهنگ‌سازماني‌اشاره‌كرده‌است‌(حسن‌زارعي‌متين، رساله‌دكترا، 1374، ص‌38-37). پيترزوواترمن‌علاوه‌بر موارد مشترك، عناصري‌مانند تعصب‌مديران‌به‌عمل، توجه‌به‌نيازهاي‌مشترك، استقلال‌و كارآفريني، توجه‌به‌ارزشهاي‌مشترك، انجام‌و تحمل‌اختلافات‌سليقه‌را موردتوجه‌قرار داده‌اند (حسن‌زارعي، 1374، ص‌5-42). رابينز در كتاب‌مباني‌رفتار سازماني‌خود ضمن‌اشاره‌به‌مطالعات‌كلاكهان‌و استرادبك، 6 بعد فرهنگي‌موردنظر آنان‌را به‌شرح‌زير برشمرده‌است: اول‌رابطه‌با محيط‌و اينكه‌آيا فرد تابع‌محيط‌است‌و با آن‌هماهنگ‌است‌يا مي‌تواند آن‌را تحت‌سلطه‌خود درآورد. دوم‌توجه‌به‌زمان‌و اينكه‌آيا گذشته‌نگر است‌يا حال‌نگر و آينده‌نگر. سوم‌ماهيت‌فرد و ديدگاهي‌كه‌فرهنگ‌درمورد فرد دارد كه‌در سبك‌رهبري‌موثر است‌چهارم‌توجه‌به‌فعاليت‌كار از سوي‌فرهنگ‌و چگونگي‌حل‌مسايل‌و تصميم‌گيري، پنجم‌توجه‌به‌مسئوليت‌و فردگرا يا جمع‌گرايي‌بودن‌كه‌در طرح‌ريزي‌شغل‌و شيوا گزينش‌افراد موثر است‌و ششم‌مفهوم‌فنا و اينكه‌محيط‌كاربسته‌يا باز تلقي‌مي‌شود كه‌در ارتباطات‌و سازماندهي‌جا و مكان‌موثراست. (استيفن‌رابينز، 1379، ص‌35). همان‌طوري‌كه‌از نقل‌قولهاي‌فوق‌برمي‌آيد درمورد ابعاد، ويژگيها، عناصر و مؤ‌لفه‌هاي‌فرهنگ‌سازماني‌ديدگاههاي‌نسبتاً‌مشابهي‌وجود دارد. ازجمله‌ديگر مباحثي‌كه‌در زمينه‌فرهنگ‌سازماني‌مورداشاره‌محققان‌قرار گرفته‌است‌موقعيت‌فرهنگهاست‌كه‌تحت‌عنوان‌فرهنگ‌قوي‌- ضعيف‌و يا فرهنگهاي‌غالب‌و خرده‌فرهنگها مطرح‌شده‌است. رابينز مي‌گويد: بيشتر سازمانهاي‌بزرگ‌داراي‌يك‌فرهنگ‌حاكم‌و تعدادي‌فرهنگهاي‌فرعي‌يا زيرمجموعه‌فرهنگي‌هستند. فرهنگ‌حاكم‌نمايانگر ارزشهاي‌اصولي‌است‌كه‌اكثر اعضاي‌سازمان‌در آنها مشترك‌يا سهيم‌هستند. وقتي‌كه‌ما درباره‌فرهنگ‌سازماني‌صحبت‌مي‌كنيم‌مقصود و نظر ما فرهنگ‌حاكم‌است‌و آن‌يك‌زاويه‌بسيار باز يا ديدگاه‌جامعي‌است‌كه‌از آنجا به‌فرهنگ‌سازماني‌نگاه‌مي‌شود كه‌فرهنگ‌مزبور مي‌تواند شخصيت‌متمايز به‌سازمان‌بدهد. فرهنگهاي‌فرعي‌در سازمانهاي‌بزرگ‌به‌وجود مي‌آيند و بازتابي‌از مسايل، تجربيات‌يا شرايط‌مشابه‌ و همانندي‌هستند كه‌اعضاي‌سازمان‌با آنها روبرو مي‌شوند. مي‌توان‌اين‌زيرمجموعه‌هاي‌فرهنگي‌را برحسب‌دواير و مناطق‌جغرافيايي‌تعريف‌كرد: رابينز ادامه‌مي‌دهد: اگر يك‌سازمان‌فرهنگ‌حاكم‌نداشته‌باشد و تنها داراي‌تعداد زيادي‌زيرمجموعه‌هاي‌فرهنگي‌باشد در آن‌صورت‌ارزش‌فرهنگ‌سازماني‌به‌عنوان‌يك‌متغير مستقل‌بسيار كاهش‌مي‌يابد. وي‌همچنين‌اضافه‌مي‌كند: ارزشهاي‌اصلي‌سازماني‌كه‌به‌مقياس‌وسيع‌موردتوجه‌همگان‌قرار مي‌گيرد، معرف‌فرهنگ‌قوي‌آن‌سازمان‌خواهدبود. هرقدر اعضاي‌سازمان‌ارزشهاي‌اصلي‌را بيشتر بپذيرد و تعهد بيشتري‌نسبت‌به‌آنها داشته‌باشند؛ سازمان‌مزبور داراي‌فرهنگ‌قوي‌تري‌خواهدبود (رابينز، مباني‌رفتار سازماني، 1379، ص‌375) رابينز در كتاب‌تئوري‌سازمان‌خود اين‌مقوله‌را تحت‌عنوان‌فرهنگ‌غالب‌و خرده‌فرهنگها موردبحث‌قرار داده‌است. دكتر ميرسپاسي‌در مبحث‌پاياني‌ضميمه‌كتاب‌استانلي‌ديويس، سازمانها را براساس‌فرهنگهايشان‌به‌چهار دسته‌تقسيم‌كرده‌است‌كه‌عبارتند از: سازمان‌فرهنگ‌علمي، با فرهنگ‌باشگاهي، سازمان‌با فرهنگ‌تيمي‌و سازمان‌با فرهنگ‌سنگري‌(استانلي‌ديويس، 1373، ص‌30-229) شايد تقسيم‌بندي‌چارلز هندي‌درمورد انواع‌سازمانها با فرهنگهاي‌متفاوت‌را بتوان‌درهمين‌راستا ديد. «هندي» مي‌گويد: «براي‌اداره‌كردن‌هر فعاليت‌تنها يك‌راه‌صحيح‌وجود ندارد. دقيقاً‌همان‌طور كه‌هر مسابقه‌اسبي‌نياز دارد و هر اسبي‌مناسب‌مسابقه‌اي‌خاصي‌است‌شيوه‌هايي‌كه‌براي‌يك‌موقعيت‌نوع‌خاصي‌از كسب‌و كار مناسب‌است‌و با موقعيت‌و كسب‌وكار ديگر به‌كلي‌ناسازگار است. من‌اين‌را نظريه‌تناسب‌فرهنگي‌مي‌نامم. درصورتي‌كه‌انسان‌بتواند نوع‌سازمان‌مورداستفاده‌در كتاب‌خدايان‌مديريت‌را تشخيص‌داده‌چهار خداي‌يوناني‌را كه‌هركدام‌مظهر يكي‌از چهار فرهنگ‌مزبور بودند يافتم. قصدم‌از اين‌كار سرگرم‌كردن‌خودم‌يا ايجاد شگفتي‌در ديگران‌نبود. يونانيان‌قديم‌تعداد زيادي‌از خدايان‌گوناگون‌را پرستش‌مي‌كردند و هر كس‌خداي‌موردعلاقه‌خود را براساس‌ماموريت‌و وظايف‌مفروضي‌ترجيح‌داد. در زمينه‌مديريت‌نيز به‌اين‌نتيجه‌رسيدم‌كه‌افراد و سازمانها داراي‌فرهنگهاي‌طبيعي‌و ترجيحي‌هستند. فرهنگهاي‌مزبور هريك‌در جاي‌مناسب‌خود معتبرند. بنابراين، مهارت‌و ظرافت‌كار در اين‌است‌كه‌بين‌خداي‌مرجح‌فرد با سازمان‌و موقعيت‌مربوطه‌هم‌طرازي‌و تطابق‌ايجاد شود». (چارلز هندي، خدايان‌مديريت، كهزاد آذرهوش، 1380، ص‌20-19).

فرهنگ‌ملي‌

‌اينكه‌فرهنگ‌ملي‌چيست؟ و آيا معني‌و تعريف‌مشخص‌و مورد توافقي‌درباره‌آن‌وجود دارد يا نه‌موضوع‌اين‌مقاله‌نيست. موضوع‌قابل‌بحث‌اين‌است‌كه‌در مباحث‌مديريت، زماني‌كه‌درمورد فرهنگ‌ملي‌صحبت‌مي‌شود، از اصطلاحي‌به‌نام‌فرهنگ‌منطقه‌نام‌برده‌مي‌شود كه‌داراي‌دو بعد است: درون‌مرزهاي‌ملي‌(يك‌كشور با حاكميت‌سياسي‌شخصي) و برون‌مرزهاي‌ملي‌(يعني‌آن‌مناطقي‌كه‌خارج‌از مرزهاي‌ملي‌يك‌كشور حاضر است‌اما داراي‌شباهتهاي‌فرهنگي‌با فرهنگ‌داخل‌مرزهاست‌مثالهاي‌متعددي‌نيز در اين‌باره‌ارائه‌شده‌است). شنايه‌روبارسودر كتاب‌مديريت‌بر پهنه‌فرهنگها در اين‌باره‌مي‌گويند: فرهنگهاي‌منطقه‌اي‌به‌تفاوت‌وجود درون‌كشورها و شباهتهاي‌موجود بين‌كشورها اشاره‌مي‌كنند. در حوزه‌درون‌مرزهاي‌ملي‌شامل‌عوامل‌جغرافيايي، تاريخي، سياسي‌و اقتصادي، زبان‌و مذهب‌موجب‌رشد و تكامل‌فرهنگهاي‌منطقه‌اي‌شده‌اند. گاهي‌تقسيم‌كشور به‌دو بخش‌شرقي‌و غربي‌موجب‌بروز تفاوتهاي‌فرهنگي‌در درون‌مرزهاي‌جغرافيايي‌كشورها مي‌شود و گاهي‌درون‌مرزهاي‌جغرافيايي‌كشورها، پيوندهاي‌قومي‌منطقه‌اي‌با هويت‌ملي‌به‌رقابت‌برمي‌خيزد مثلاً‌ايالت‌باسك‌در اسپانيا. مثال‌ديگر در كشور سوئيس‌و بلژيك‌است‌كه‌مردم‌آنها به‌زبانهاي‌مختلف‌تكلم‌مي‌كنند. تفاوتهاي‌فرهنگي‌راحتي‌درميان‌شهرها و روستا نيز مي‌توان‌مشاهده‌كرد. در حوزه‌بيرون‌از مرزهاي‌ملي، شباهتهاي‌ميان‌فرهنگها موجب‌پيدايش‌فرهنگهاي‌منطقه‌اي‌مي‌شود. كه‌فراتر از مرزهاي‌ملي‌هستند. درهرحال‌فرهنگهاي‌منطقه‌اي‌يا به‌عبارتي‌مجموعه‌هاي‌فرهنگي، برخاسته‌از پيوندهاي‌قومي‌جغرافيايي، مذهبي، زباني‌يا تاريخي‌هستند كه‌درنتيجه‌حوزه‌نفوذ آنها را فراتر از مرزهاي‌جغرافيايي‌قرار داده‌است. مثلاً‌مشابهتهاي‌فرهنگي‌ميان‌مردم‌مالزي، خاورميانه‌و كشورهاي‌واقع‌در شمال‌آفريقا نتيجه‌و معلول‌نفوذ تاثير مذهب‌اسلام‌است. همان‌طور كه‌شباهتهاي‌ميان‌كشورهاي‌آسيا جنوب‌شرقي، نتيجه‌تاثير مكتب‌كنفوسيوس‌است. همچنين‌مردم‌نژاد آنگلو ساكسون‌اگرچه‌در نقاط‌مختلف‌دنيا پراكنده‌اند اما به‌دليل‌اينكه‌از ميراث‌زباني‌و تاريخي‌مشترك‌برخوردارند يك‌طبقه‌خاص‌فرهنگي‌به‌نام‌طبقه‌فرهنگي‌آنگلوساكسون‌را تشكيل‌مي‌دهند (شنايد روبارسو، ص‌6-80). درهرحال‌براي‌اينكه‌تاثير اين‌فرهنگ‌در چارچوب‌مرزهاي‌هر كشور سنجيده‌شود، ضرورت‌دارد مشخصه‌ها و ويژگيها و عناصر آن‌فرهنگ‌كه‌در يك‌سلسله‌مراتب‌سيستمي‌به‌عنوان‌SUBSYSTEM فرهنگ‌سازماني‌قرار مي‌گيرند شناسايي‌و تعريف‌شوند. يكي‌از اولين‌و مهمترين‌مطالعاتي‌كه‌درمورد شناسايي‌ويژگي‌فرهنگهاي‌ملي‌انجام‌گرفته‌است، نظريه‌اي‌است‌كه‌توسط‌گيرهافستد محقق‌هلندي‌ارائه‌شده‌است. وي‌براي‌بررسي‌و مطالعه‌تاثير فرهنگ‌ملي‌روي‌رفتار فرد پارادايمي‌مطرح‌كرد و ارزشها و باورهاي‌116000 نفر از كاركنان‌IBM از چهل‌مليت‌در سراسر جهان‌را موردبررسي‌قرار داد. متعاقباً‌عين‌تحقيق‌را در ده‌كشور ديگر تكرار كرد. هافستد نوعي‌طبقه‌بندي‌از چهار بعد فرهنگ‌ملي‌ارائه‌داد تا برمبناي‌آن‌جوامع‌را طبقه‌بندي‌كند؛ فاصله‌قدرت، ابهام‌گريزي، فردگرايي‌و مردنمايي. وي‌در بعد فاصله‌قدرت‌به‌مقوله‌هايي‌مثل‌نابرابري، استقلال‌افراد، سلسله‌مراتب، قدرت، حقوق‌افراد، ارزيابي‌افراد و سيستم‌و در بعد ابهام‌گريزي‌به‌مسايلي‌ازقبيل؛ ميزان‌پذيرش‌ابهام‌در زندگي، استرس، سختكوشي، تعارض‌و رقابت، ميزان‌تحمل‌انحراف، نمودهاي‌ملي‌گرايي، تحمل‌خطر در زندگي، مطلق‌گرايي‌و نسبيت‌گرايي‌و در بعد فردگرايي‌به‌مواردي‌چون؛ مسئوليت‌افراد و خانواده، وجدان‌صميمي‌و فردي، وابستگي‌عاطفي، كار، ابتكار و تعلق‌سازماني، جايگاه‌عقيده‌شخصي‌و حريم‌زندگي‌خصوصي، تخصص، نظم، وظيفه‌و امنيت، دوستي، تصميمهاي‌فردي‌و گروهي، و در بعد مردنمايي‌به‌نكاتي‌مانند: نقش‌مردان‌و زنان، نقشهاي‌جنسي، تساوي‌زن‌و مرد، كيفيت‌عملكرد زندگي‌اهميت‌افراد، محيط، پول‌و اشيأ اولويت‌كار و زندگي، وابستگي‌و استقلال، زيبايي‌كوچك‌و بزرگي‌و... اشاره‌مي‌كند. اين‌ابعاد فرهنگي‌چهارگانه‌به‌طرق‌متعدد بر فرهنگ‌سازماني‌تاثير مي‌گذارد. براي‌مثال‌ افرادي‌كه‌داراي‌فرهنگهايي‌هستند كه‌در آن‌فرهنگها فاصله‌قدرت‌زياد است‌نسبت‌به‌افرادي‌كه‌در فرهنگهايي‌به‌سر مي‌برند كه‌فاصله‌قدرت‌در آنجا كم‌است، رهبري‌قوي‌تري‌را ترجيح‌مي‌دهند (كارل‌رادريگز 1380، ص‌47-37) به‌گفته‌هافستد اساس‌فرهنگ‌برنامه‌ريزي‌فكري‌جمعي‌است. درواقع‌اين‌بخش‌از موقعيت‌است‌كه‌بين‌اعضاي‌يك‌منطقه، جامعه‌يا گروه‌مشترك‌است‌و با اعضاي‌ملل‌ديگر مناطق‌يا گروهها متفاوت‌است. وي‌براي‌تاكيد بر ملت‌به‌عنوان‌متغيري‌مهم‌در بررسي‌جامع‌مديريت‌و فراگردهاي‌آن‌سه‌دليل‌مي‌آورد: اول؛ ملتها واحدهايي‌سياسي‌هستند كه‌ كارشان‌متأثر از تاريخ‌نظامهاي‌آموزشي، چارچوبهاي‌قانوني‌و نظامهاي‌مديريت‌و روابط‌است. دوم؛ مليت‌يا وابستگي‌منطقه‌اي‌براي‌شهروندان‌ارزشي‌نهادين‌دارد زيرا مردم‌معمولاً‌براساس‌محلي‌كه‌در آن‌متولد شده‌اند رشد و زندگي‌و هويت‌خود را تعيين‌مي‌كند. اوضاع‌و احوال‌شخص‌ملي‌و منطقه‌اي‌ازسوي‌مردم‌به‌عنوان‌يك‌واقعيت‌تلقي‌مي‌شود از اين‌رو اين‌طرزتلقي‌براي‌آنها معني‌دار و بسيار مهم‌است. سوم‌مليت‌يك‌بعد روانشناسانه‌نيز دارد. فرهنگ‌مشخص‌كننده‌روش‌است‌كه‌مردم‌منطقه‌يا كشور خاص، محركهاي‌ويژه‌اي‌را شناسايي‌و تعبير مي‌كنند (راگونات، مديريت‌تطبيقي، عباس‌منوريان، 1370، ص‌43).

‌يافته‌هاي‌هافستد نشان‌مي‌دهد درمورد ايالات‌متحده‌و كانادا تاكيد بر فردگرايي‌شديد، فاصله‌قدرت‌كمتر، احساس‌راحتي‌در برابر آينده‌غيرقابل‌پيش‌بيني‌و تمايل‌مردسالاري‌از ويژگيهاي‌بارز فرهنگي‌اين‌جوامع‌است‌(راگونات، ص‌49) ژاپني‌ها براي‌جمع‌گرايي‌ارزش‌زيادي‌قائلند، فاصله‌قدرت‌زيادي‌را رعايت‌مي‌كنند، شديداً‌به‌جهت‌گيري‌اجتناب‌از عدم‌اطمينان‌تمايل‌دارند و به‌هر دو جنبه‌مردسالاري‌توجه‌دارند (راگونات، ص‌89) در اكثر كشورهاي‌اروپاي‌غربي‌سطح‌بالا يا بيشتر از حد متوسط‌فردگرايي‌حاكم‌است‌و در ساير ابعاد علي‌رغم‌وجود تفاوتهايي‌در گروههاي‌فرهنگي‌(آنگلو، آلماني‌خاورنزديك، نورديك‌و پاي‌پلاتين) تقريباً‌وضعيت‌متوسطي‌وجود دارد (راگونات، ص‌3-141) هافستد به‌دليل‌نزديكي‌فرهنگ‌هنگ‌كنگ‌و تايوان‌آن‌را به‌چيني‌ها تعميم‌داده‌است‌و چهار بعد فرهنگي‌موردمطالعه‌خود در اين‌زمينه‌را به‌شرح‌زير بيان‌مي‌دارد: فاصله‌قدرت‌زياد، تمايل‌اندك‌به‌پرهيز از عدم‌اطمينان، فردگرايي‌ضعيف‌تر و مردسالاري‌قوي‌(راگونات‌ص، 8-197) درمورد آفريقا هافستد نتيجه‌مي‌گيرد كه‌گرايش‌به‌جمع‌گرايي‌با ماهيت‌خاص‌آفريقايي‌فاصله‌قدرت‌زياد، تمايل‌به‌پرهيز از عدم‌اطمينان‌و زن‌سالاري‌قوي‌وجود دارد (راگونات‌ص‌8-217) برداشت‌هافستد از وضعيت‌چهار بعد فرهنگي‌در آمريكاي‌لاتين‌بدين‌شرح‌است: فاصله‌قدرت‌زياد، پرهيز از بي‌اطميناني‌به‌شكل‌قوي، فردگرايي‌كم، مردم‌سالاري‌زياد (راگونات‌ص‌3-302). علاوه‌بر مطالعات‌متعدد ديگري‌براي‌شناخت‌فرهنگهاي‌ملي‌در برخي‌كشورها و مناطق‌انجام‌گرفته‌است‌كه‌يافته‌هاي‌برخي‌از اين‌پژوهشها را مي‌توان‌از كتاب‌مديريت‌فرامليتي‌خانم‌دكتر زاهدي‌استخراج‌كرد: فرهنگ‌ژاپني‌و مقايسه‌آن‌با ساير فرهنگها در مطالعات‌تطبيقي‌زيادي‌به‌چشم‌مي‌خورد. يكي‌از اين‌پژوهشها متعلق‌به‌طيب‌و همكارانشان‌در مورد سبكهاي‌رهبري‌و زمينه‌هاي‌فرهنگي‌با نگرش‌تطبيقي‌است‌كه‌درمورد دو نوع‌رهبري‌كارگرا و كارمندگرا در چهار كشور هنگ‌كنگ، ژاپن، آمريكا و بريتانيا تحقيق‌شده‌است. براساس‌يافته‌هاي‌طيب‌هر دونوع‌رهبري‌در كليه‌فرهنگها وجود دارد اما نحوه‌ادراك‌كاركنان‌از دو سبك‌كارگرا و كارمندگرا را به‌زمينه‌فرهنگي‌آنان‌بستگي‌دارد. (شمس‌السادات‌زاهدي، مديريت‌فرامليتي، 1379، ص‌4-73) خانم‌زاهدي‌با استناد به‌برخي‌مطالعات‌درمورد فرهنگ‌ژاپني‌اظهار مي‌دارد: در فرهنگ‌مردم‌ژاپن‌متاثر از تعاليم‌كنفوسيوس، انسان‌از ارزش‌خاصي‌برخوردار است‌و هنجارگرايي‌بر قانون‌گرايي‌مسلط‌است. اتكا به‌محبت‌ديگران‌يك‌ارزش‌مثبت‌است، احساس‌تعهد و فشار اخلاقي‌جامعه‌دو ارزش‌فرهنگي‌موثر بر راهبراند، رابطه‌اويايون‌كويون‌(والده‌كودك) در همه‌سطوح‌به‌چشم‌مي‌خورد و به‌طوركلي، وفاداري‌و احساس‌تعهد نسبت‌به‌گروه، صبح‌گرايي، احترام‌به‌ارشدها و بزرگترها، بلندمدت‌نگري، اجتناب‌از تعاوني، عدالت‌از انصاف‌از ويژگيهاي‌ابعاد فرهنگي‌ژاپني‌ها به‌شمار مي‌رود (شمس‌السادات‌زاهدي، ص‌83-77) درمورد فرهنگ‌چين‌كه‌متاثر از تعاليم‌كنفوسيوس‌برخوردار از پنج‌رابطه‌اجتماعي‌(حاكم‌وزير، پدر - فرزند، زن‌- شوهر، برادر بزرگتر - كوچكتر، دوست‌و دوست) است‌برخي‌از ويژگيهاي‌فرهنگي‌موثر بر رفتار سازماني‌و به‌تبع‌فرهنگ‌سازماني‌آن‌عبارتند از: تمركز در تصميم‌گيري، مشاركت‌محدود، تفوق‌گروههاي‌ثانويه‌بر اوليه، اهميت‌بر رابطه‌گرايي، اعتقاد به‌جبر و ضرورت‌هماهنگي‌با طبيعت. (زاهدي، ص‌97) درمورد آمريكا علي‌رغم‌وجود فرهنگ‌غيرمتجانس‌گرايشهاي‌فرهنگي‌آن‌به‌طوركلي‌عبارتند از تلقي‌انسان‌به‌عنوان‌مجموعه‌اي‌از خير و شر، تفكر غيرجبري، حاكميت‌بر طبيعت، فردگرايي، عمل‌گرايي، توجه‌به‌حال‌و آينده‌به‌جاي‌گذشته‌و تغييرپذيري‌(زاهدي،ص‌98) خانم‌زاهدي‌نمونه‌اي‌از برخي‌مطالعات‌درمورد فرهنگ‌و ويژگيهاي‌موثر آن‌بر سازمانها را در كتاب‌خود ذكر كرده‌است‌كه‌به‌دليل‌عدم‌امكان‌ذكر همه‌آنها در اين‌مقاله‌پرهيز مي‌شود ازجمله‌مطالعات‌بشير خدراوالف‌عبدالله‌درمورد كشورهاي‌خاورميانه‌و كشورهاي‌عربي‌كه‌نوعي‌سبك‌شيخ‌سالاري‌در اكثر آنها به‌چشم‌مي‌خورد.

اثرگذاري‌فرهنگ‌ملي‌بر فرهنگ‌سازماني‌

‌ ‌«
هافستد» اين‌نكته‌را تاكيد كرده‌كه‌فرهنگ‌ملي‌مي‌تواند بر ارزشهاي‌كاري‌و نگرشهاي‌فرد اثرات‌جدي‌بگذارد. درواقع‌اختلافاتي‌كه‌كاركنان‌ازنظر سن، جنس‌و تخصص‌داشتند، مي‌توانست‌توجيه‌كننده‌نوعي‌رفتار آنان‌نسبت‌به‌آن‌چيزي‌باشد كه‌بيشتر بوده‌است. او نتيجه‌گرفت‌مديران‌و كاركنان‌از چهار بعد فرهنگ‌ملي‌با هم‌تفاوت‌دارند (رابينز، مباني‌رفتار سازماني‌1379، ص‌9-38) رادريگز مي‌گويد: جنبه‌هاي‌ارزش‌فرهنگ‌سازماني‌به‌وسيله‌فرهنگ‌ملي‌و جنبه‌هاي‌نمادين‌آن‌به‌وسيله‌سازمان‌به‌عنوان‌ابزار تطبيق‌پذيري‌نسبت‌به‌خواسته‌هاي‌محيطي‌براي‌تغيير تعيين‌مي‌شود (رادريگز، 1380، ص‌475) وي‌با اشاره‌به‌فرهنگهاي‌متعدد و تفاوتهاي‌ناشي‌از مدل‌هافستد بر اين‌باور است، فرهنگ‌سازماني‌به‌دليل‌اينكه‌متاثر از فرهنگ‌جامعه‌خود است‌با روش‌معين‌نمي‌توان‌ايجاد تغيير كرد. ضمن‌اينكه‌هيچ‌يك‌از سازمانها داراي‌يك‌وضعيت‌ثابت‌نيستند، (رادريگز، ص‌47) شنايدروبارسو در كتاب‌مديريت‌در پهنه‌فرهنگها مي‌گويند: تحقيقات‌علمي‌هافستد وجود فرهنگهاي‌ملي‌را به‌موازات‌حضور فرهنگهاي‌قوي‌سازماني‌ثابت‌مي‌كند. تحقيقات‌او نشان‌داد كه‌حتي‌با وجود فرهنگ‌مشخص‌سازماني‌آي.بي.ام‌فرهنگ‌ملي‌كاركنان‌اين‌شركت‌نقش‌اساسي‌در بروز تفاوت‌در ارزشهاي‌كار ايفا مي‌كند (اشنايدروبارسو، 1371، ص‌115) آنان‌مي‌گويند: مبدأ تحقيقات‌او نشان‌داد كه‌ديدگاه‌مديراني‌كه‌از مليتهاي‌مختلف‌هستند و با يك‌سازمان‌كار مي‌كنند نسبت‌به‌آن‌سازماني‌بسيار با يكديگر تفاوت‌دارد، درحالي‌كه‌ميزان‌اين‌تفاوت‌درمورد مديراني‌كه‌از يك‌مليتند كه‌در سازمانهاي‌مختلف‌كار مي‌كنند كمتر است‌(اشنايدروبارسو، ص‌115) هافستد معتقد است‌كه‌اگرچه‌روشهاي‌تجاري‌مورداستفاده‌شركتها ممكن‌است‌مشابه‌هم‌باشند، ارزشهاي‌ملي‌حاكم‌بر شركتها متفاوت‌از يكديگر است. تفاوتهاي‌موجود در فرهنگهاي‌ملي‌بيشتر ناشي‌از تفاوتهاي‌موجود در ارزشهاي‌و باورهاي‌مقبول‌آن‌فرهنگهاست‌درحالي‌كه‌تفاوتهاي‌موجود در فرهنگ‌سازماني‌بيشتر ناشي‌از روشها و وجود تفاوتها در تجربيات‌جامعه‌پذيري‌است. ارزشها و فرضيات‌اساسي‌در آغاز زندگي‌و در طول‌مراحل‌رشد و ازطريق‌مدارس‌و آموزشگاه‌كسب‌مي‌شوند درحالي‌كه‌فرهنگهاي‌سازماني‌ازطريق‌حضور افراد در محل‌كار و پذيرش‌آنها توسط‌اين‌افراد كسب‌مي‌شوند (اشنايدروبارسو، ص‌116) آنان‌اضافه‌مي‌كنند، همانگونه‌كه‌لورل‌گفته‌است‌ممكن‌است‌فرهنگ‌ملي‌تغيير كند اما سرعت‌اين‌تغيير بسيار كم‌است. فرهنگ‌ملي‌مثل‌يك‌كوه‌يخي‌است‌كه‌نوك‌آن‌ممكن‌است‌در اثر حرارت‌آفتاب، آب‌شود اما بخش‌زيرين‌آن‌تكان‌نمي‌خورد. لورن‌مي‌گويد: «اگرچه‌فرهنگ‌سازماني‌در برابر تغيير آسيب‌پذير است‌اما بروز تغييرات‌در فرهنگ‌ملي‌ممكن‌است‌چندين‌ نسل‌طول‌بكشد» (اشنايدروبارسو، ص‌117) او مدعي‌شد سازمانهاي‌كشورهايي‌كه‌فاصله‌قدرت‌در آنها زياد است. معمولاً‌سلسله‌مراتب‌بيشتري‌دارند، تعداد پرسنل‌سرپرست‌در اين‌سازمانها بيشتر است‌لذا، حيطه‌نظارت‌بيشتر و تنگتر است. و شكل‌تصميم‌گيري‌متمركزتر است. و در كشورهايي‌با ميزان‌ترديدگريزي‌بالاتر، سازمانها مقررات‌رسمي‌بيشتر دارند و شايستگي‌فني‌و تخصصي‌در انتصابها مهم‌است. در كشورهايي‌كه‌روحيه‌گروه‌گرايي‌بالا است‌تصميم‌گيري‌گروهي‌در اولويت‌است. در كشورهاي‌با ميزان‌مردم‌سالاري‌بالا، مديران‌بيشتر براي‌انجام‌وظايف‌و رسيدن‌به‌اهداف‌تعيين‌شده، تلاش‌مي‌كنند تا تقويت‌روابط‌اجتماعي‌(اشنايدروبارسو، ص‌ 4-133) هافستد در جمعبندي‌كار خود به‌چهار خوشه‌فرهنگي‌(انگلوساكسون، نورديك، لاتين‌و آسيايي) اشاره‌كرد كه‌هريك‌از طيف‌فرهنگي‌خاص‌برخوردارند (اشنايدروبارسو، ص‌134) علي‌رغم‌ترديدهايي‌كه‌درمورد كار هافستد وجود داشت‌او با پژوهشهاي‌بعدي‌خود نتايج‌اوليه‌را موردتاييد قرار داد. هافستد اعلام‌داشت‌در كشورهايي‌كه‌هم‌فاصله‌قدرت‌زياد است‌و هم‌احتياطگريزي‌بالاست‌سازمانها مكانيكي‌ترند (كشورهاي‌لاتين) در كشورهايي‌كه‌هم‌فاصله‌قدرت‌كم‌و هم‌ترديدگريزي‌كم‌است‌سازمانها ارگانيكي‌ترند (انگلوساكسون). در جوامعي‌كه‌فاصله‌قدرت‌كم‌است‌و احتياطپذيري‌بالاست‌سازمانها مشاركتي‌اند (ژرمن) در جوامعي‌كه‌فاصله‌قدرت‌بالا اما احتياطگريزي‌كم‌است‌سازمانها خانوادگي‌و قبيله‌اي‌هستند (آسيا). بعدها تحقيقات‌استيونس‌در دانشگاه‌«اينسيد» تفاوتهاي‌فرهنگي‌ساختارهاي‌موردنظر هافستد را تاييد كرد. ازجمله‌مطالعات‌و تحقيقات‌انجام‌شده‌در آسيا نيز شركتهايي‌را مشخص‌ساخته‌اند كه‌با مدل‌خانواده‌يا خانوادگي‌تناسب‌دارند، ديوانسالاري‌ترندولي‌رسميت‌در آنها كمتر است‌(به‌استثناي‌ژاپن). (اشنايدروبارسو، ص‌41-134) معرفي‌سبك‌وايتينگي‌(مديريت‌وايتينگي) توسط‌يان‌سلمر (استاد مديريت‌سوئد) و مقايسه‌با سبكهاي‌برزيلي‌و اندونزيايي‌و شناسايي‌تفاوتها و شباهتهاي‌آنها از ديگر مطالعاتي‌بود كه‌در حوزه‌تفاوتهاي‌فرهنگ‌ملي‌و تاثير آن‌بر فرهنگ‌سازمانها انجام‌گرفته‌است. براساس‌اين‌پژوهش‌مديريت‌وايتينگي‌غيرمتمركز با سلسله‌مراتب‌كمتر درحالي‌كه‌در دو شيوه‌برزيلي‌و اندونزيايي‌قدرت‌و موقعيت‌احترام‌به‌اشخاص‌باتجربه‌از جايگاهي‌خاص‌برخوردار است. به‌عبارت‌ديگر تاكيد زيادي‌بر اهميت‌روابط‌در هر مورد مشاهده‌مي‌شود ازجمله‌ خانواده، دوستان، پرهيز از تعارض، صبور بودن، تلاش‌براي‌جلب‌رضايت‌همه‌و راضي‌نگه‌داشتن‌همه. در هر سه‌شيوه‌مديريتي‌تاكيد چنداني‌بر تشريفات‌و رسمي‌بودن‌مشاهده‌نمي‌شود. در مديريت‌سوئدي‌اهداف‌سازماني‌مبهم‌و نامشخص‌هستند. سوئدي‌ها براي‌مقابله‌با مشكل‌ابهام‌از روش‌موردموردCASE BY CASE بهره‌مي‌برند. درحالي‌كه‌اندونزيايي‌ها مي‌گويند هرچه‌پيش‌آيد و برزيلي‌ها به‌خاطر احساس‌عدم‌امكان‌كنترل‌طبيعت‌حتي‌براي‌فرد برنامه‌نمي‌ريزند و به‌حدسيات‌خود اعتماد دارند (اشنايدروبارسو، ص‌52-148) رابينز مي‌گويد: نتيجه‌تحقيقاتي‌كه‌در اين‌زمينه‌انجام‌شده‌نشان‌مي‌دهد كه‌فرهنگ‌ملي‌در مقايسه‌با فرهنگ‌سازماني‌اثرات‌بيشتري‌بر كاركنان‌دارد (رابينز، مباني‌رفتار سازماني، ص‌393) خانم‌زاهدي‌نيز در كتاب‌مديريت‌فرامليتي‌اظهار مي‌دارد: تفاوتهاي‌فرهنگي‌نه‌تنها وجود دارند بلكه‌بر محيط‌سازمان‌و راه‌و روش‌انجام‌كارها نيز تاثير مي‌گذارند. سازمانهاي‌امروز با پيچيدگي‌فرهنگي‌عجين‌شده‌اند. اين‌پيچيدگي‌ناشي‌از تعلقات‌افراد به‌گروههاي‌مختلف‌است. افراد به‌اعتبار جنس، نژاد، نقشهاي‌والدين‌و همسري، علايق‌ورزشي، تشكلهاي‌شهري‌و اجتماعي، دانشگاهي‌كه‌از آن‌فارغ‌التحصيل‌شده‌اند و غيره‌با گروههاي‌متنوعي‌احساس‌هويت‌مي‌كنند و همه‌اين‌هويتها فرهنگي‌بالقوه‌است. بطور همزمان‌بر بستر فرهنگي‌يك‌سازمان‌اثر مي‌گذارند (زاهدي، ص‌122) خانم‌زاهدي‌براي‌نشان‌دادن‌اثرپذيري‌فرهنگ‌سازماني‌از فرهنگ‌ملي‌و جايگاه‌اين‌دو نسبت‌به‌هم‌شكلي‌ارائه‌كرده‌است‌كه‌از سوي‌ساچمن، الف، ب، طراحي‌شده‌است. در اين‌شكل‌بستر فرهنگي‌در تصدي‌و واحدهاي‌فرعي‌به‌عنوان‌TRMSUBSYS سطح‌سازماني‌معرفي‌شده‌اند، سطح‌سازماني‌فرهنگ‌نيز خود به‌عنوان‌SUBSYSTRM سطوح‌منطقه‌اي، صنعت‌و سطح‌ملي‌شناخته‌شده‌است‌و سطح‌فرامليتي‌و جهاني‌آخرين‌سطح‌فرهنگ‌ديده‌شده‌است. (زاهدي، ص‌123)

نتيجه‌گيري‌

‌همان‌طوري‌كه‌بيان‌شد چهار بعد كه‌تفاوت‌گروههاي‌فرهنگ‌ملي‌را مشخص‌مي‌سازد شامل: فاصله‌قدرت‌(زياد و كم)، اجتناب‌از عدم‌ثبات‌يا پرهيز از بي‌اطميناني‌(زياد و كم)، فردگرايي‌/ جمع‌گرايي‌و مردسالاري‌/ زن‌سالاري.

‌ازسوي‌هافستد ارائه‌شد (فرنچ‌وبل‌,OP 1، ص‌661). گرچه‌در كنار اين‌مطالعات، پژوهشهاي‌ديگري‌نيز به‌شناسايي‌ابعاد ديگري‌از فرهنگهاي‌ملي‌پرداخته‌اند با اين‌وصف، گستره‌فرهنگ‌به‌اندازه‌ابعاد انساني‌است‌شايد تجديد آن‌به‌4 يا چند عامل‌مانند قدرت‌و فردگرايي‌درست‌نباشد. به‌دليل‌اينكه‌پژوهشهاي‌فعلي‌درهمين‌حد بوده‌است‌ما در مقاله‌خود به‌برخي‌از آنان‌اشاره‌كرديم. درهرحال‌نكته‌مهم‌اين‌است‌كه‌ويژگيهاي‌فرهنگ‌ملي‌در هر جامعه‌و محيط‌بر چگونگي‌فرهنگ‌سازماني‌در سازمانهاي‌مستقر در آن‌جامعه‌تاثير مي‌گذارند. غالب‌يافته‌هاي‌محققان‌همين‌رابطه‌را اثبات‌كرده‌است. آنچه‌از قول‌هافستد، طيب، رابينز و ديگران‌نقل‌شد نمونه‌هايي‌از اين‌يافته‌هاست. از آنچه‌كه‌هدف‌نگارنده‌از پرداختن‌به‌اين‌موضوع، بررسيهاي‌اوليه‌براي‌جامعه‌ايران‌است. شايد باتوجه‌به‌محيط‌فرهنگي‌جامعه‌ايراني‌و ويژگيهاي‌فرهنگ‌سازماني، سازمانهاي‌موجود در كشور بتوان‌يك‌طرح‌مطالعاتي‌ميداني‌را به‌مورداجرا درآورد. علاوه‌بر ده‌ويژگي‌اصلي‌كه‌محققان‌براي‌فرهنگ‌سازماني‌مطرح‌كرده‌اند شايد بتوان‌ويژگيهاي‌ديگري‌را در سازمانهاي‌ايران‌شناسايي‌و رابطه‌آنها را با فرهنگ‌ملي‌مطالعه‌كرد. به‌خصوص‌به‌دليل‌غلبه‌تام‌فرهنگ‌اسلامي‌بر فرهنگ‌ملي، عناصر متعددي‌كه‌موردنظر دين‌اسلام‌است‌در سازمانها، قابل‌مطالعه‌هستند ازجمله‌اين‌عوامل‌از منظر دين‌مي‌توان‌به، امر به‌معروف‌و نهي‌از منكر، نماز جماعت، عدالت‌و انصاف، وفاي‌به‌عهد، صداقت، توكل، اخلاص، تعظيم‌شعائرالله، شور و مشورت، احساس‌مسئوليت، تعاون، سعه‌صدر، تقوي‌و خودكنترلي، سختكوشي، حسن‌خلق، نظام‌تشويق‌و تنبيه، خلافت‌و اجتهاد، نظم، انضباط، احترام‌به‌قانون‌و... اشاره‌كرد. (حسن‌زارعي، 1374، ص‌143) درمقابل‌مي‌توان‌عناصر فرهنگي‌محيطي‌موثر بر فرهنگ‌سازماني‌در اين‌جامعه‌را بررسي‌كرد ازجمله‌نظام‌اعتقادات‌و ارزشهاي‌جامعه، قوانين‌و مقررات، نظام‌سياسي، نظام‌آموزشي، نظام‌تجارت‌و نظام‌اجتماعي. درهرحال‌ضرورت‌انجام‌يك‌كار پژوهشي‌درمورد رابطه‌فرهنگ‌ملي‌ايران‌با فرهنگ‌سازماني‌سازمانها - هم‌در حوزه‌دولتي‌و هم‌در حوزه‌بخش‌خصوصي‌- كاملاً‌قابل‌احساس‌است. انتظار نگارنده‌اين‌است‌كه‌اين‌مقاله‌به‌عنوان‌يك‌مقدمه‌بتواند زمينه‌هاي‌بحث‌در اين‌مورد را فراهم‌سازد و به‌صاحب‌قلم‌كمك‌كند در آينده‌با استفاده‌از مدلهاي‌محققاني‌چون‌هافستد و ادگارشاين‌رابطه‌فرهنگ‌ملي‌و فرهنگ‌سازماني‌را در كشور موردمطالعه‌قرار بدهدO .


 

 

نوشته شده توسط ناهید  | لینک ثابت |

سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 22:17
درووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود

 

 

Social Science

جامعه شناسي فرانسه : اميل دوركيم

دكتر سارا شريعتي‌اولين‌و مشهورترين‌چهره‌دوركيم‌، را »دوركيم‌جامعه‌شناس‌« برشمرد و افزود: شايد سهم‌»اگوست‌كنت‌« در جامعه‌شناسي‌همان‌وضع‌كلمه‌جامعه‌شناسي‌)وعكف‌ضغطكل ( باشد و در واقع‌وي‌نتوانست‌جامعه‌شناسي‌را به‌صورت‌يك‌رشته‌علمي‌درآورد. بعد از او جانشين‌هاي‌مختلفي‌برايش‌مطرح‌بودند، ليكن‌برخي‌)مثل‌ولز و گابريل‌تارد( نتوانستند نقش‌چنداني‌در بسط‌جامعه‌شناسي‌ايفا كنند و برخي‌ديگر )از جمله‌ماركس‌و توكويل‌و وبر(در واقع‌جامعه‌شناس‌نبودند! و نتوانستند و نمي‌خواستند جامعه‌شناسي‌را به‌علمي‌نهادمند تبدل‌كنند. لذا بهترين‌جانشين‌كنت‌كه‌مي‌توانيم‌وي‌را موسس‌جامعه‌شناسي‌بدانيم‌، اميل‌دوركيم‌است‌أ او هم‌از انسجام‌فكري‌برخوردار بود و هم‌به‌ضرورت‌ايجاد نهاد و سنت‌و رشته‌جامعه‌شناسي‌آگاه‌بود. وي‌با گردآوردن‌جمعي‌علاقه‌مندان‌جامعه‌شناسي‌حول‌خويش‌و خصوصا با نشر سالنامه‌جامعه‌شناسي‌گام‌مهمي‌در توانمندي‌جامعه‌شناسي‌برداشت‌و با تدريس‌و نيز نشر كتاب‌هاي‌مختلف‌خويش‌در زمينه‌نظريات‌، موضوعات‌و روش‌، جامعه‌شناسي‌را به‌رشته‌اي‌دانشگاهي‌مبدل‌ساخت‌. در جامعه‌شناسي‌دوركيم‌بايد به‌اين‌نكته‌نيز توجه‌كنيم‌كه‌برخلاف‌ماكس‌وبر كه‌جامعه‌شناسي‌اش‌، جامعه‌شناسي‌فرد و كنش‌اجتماعي‌بود و به‌فرد در جامعه‌اهميت‌مي‌داد، دوركيم‌اما، جامعه‌شناسي‌واقعيت‌اجتماعي‌را پيگيري‌مي‌كرد و معتقد بود عوامل‌اجتماعي‌در همه‌سطوح‌زندگي‌انسان‌دخالت‌دارد و واقعيت‌اجتماعي‌، واقعيتي‌خارج‌از اراده‌فرد است‌.

سارا شريعتي‌در تشريح‌دومين‌چهره‌دوركيم‌به‌عنوان‌موسس‌جامعه‌شناسي‌دين‌افزود: برخلاف‌نظر برخي‌، در همه‌كارهاي‌دوركيم‌، )خودكشي‌، تقسيم‌كار و خصوصا صور بنيادي‌حيات‌ديني‌( و نيز درس‌هاي‌او، توجه‌و اهميت‌به‌دين‌نقش‌زيادي‌دارد. اين‌واقعيت‌، ناشي‌از دو مساله‌است‌. اول‌اين‌كه‌دركل‌، جامعه‌شناسي‌پيوندي‌ناگسستني‌با دين‌دارد، اين‌علم‌، كار خويش‌را با دين‌آغاز كرده‌چرا كه‌اولين‌وجه‌از شوون‌حيات‌اجتماعي‌، دين‌است‌و نيز جامعه‌شناسي‌كه‌علم‌شناخت‌جامعه‌است‌، ناگزير از پرداختن‌به‌دين‌است‌. نكته‌ديگر، شخصيت‌و زندگي‌خود اميل‌دوركيم‌است‌. او يك‌يهودي‌اشكناز بود كه‌در امور و مناسك‌ديني‌بسيار سختگير هستند و حتي‌گفته‌شده‌كه‌او قرار بوده‌لباس‌مذهبي‌نيز بپوشد. لذا عليرغم‌اين‌كه‌دوركيم‌در جواني‌از ايمان‌و باورهاي‌مذهبي‌اش‌دست‌شست‌، اما تا پايان‌عمر، دين‌در كانون‌تحقيقات‌و توجهاتش‌بود و البته‌با نگاهي‌به‌عقايد و آؤارش‌به‌اين‌نتيجه‌مي‌رسيم‌كه‌گرچه‌وي‌دين‌يهود را ترك‌كرد، اما دين‌به‌تعريف‌دوركيمي‌اش‌را كنار نگذاشت‌. لازم‌است‌ به‌اين‌نكته‌نيز اشاره‌شود كه‌نظريه‌پردازان‌درباره‌اين‌هويت‌دوركيم‌، يعني‌جامعه‌شناسي‌دين‌نظرات‌متفاوتي‌ارائه‌كرده‌اند، برخي‌آن‌را جامعه‌شناسي‌غير بومي‌، عده‌اي‌آن‌را جامعه‌شناسي‌ديني‌و اخلاقي‌و بعضي‌آن‌را جامعه‌شناسي‌ضد ديني‌مي‌دانند. در هر صورت‌برمبناي‌تعريف‌دوركيم‌از جامعه‌شناسي‌كه‌آن‌را مطالعه‌تاؤير جامعه‌بر همه‌پديده‌هاي‌انساني‌مي‌داند، وي‌دين‌را به‌عنوان‌يك‌واقعيت‌اجتماعي‌و البته‌شكل‌بنيادي‌و اوليه‌واقعيت‌اجتماعي‌در نظر مي‌گيرد كه‌بر انسان‌و رفتار و عقيده‌او تاؤيرگذار است‌. او همچنين‌دين‌را پديده‌اي‌اجتماعي‌مي‌انگارد كه‌جامعه‌نيز بر آن‌تاؤير دارد. دوركيم‌، دين‌را متفاوت‌از تعريف‌عامه‌كه‌اعتقاد به‌خدا، پيامبر، شريعت‌و كتاب‌خاص‌مي‌دانند، تعريف‌كرده‌است‌و خصوصياتي‌از جمله‌انديشه‌پردازي‌، آرمان‌پردازي‌، حاوي‌آيين‌و مناسك‌، وجه‌استعلايي‌بر جامعه‌ و عمل‌بودگي‌براي‌دين‌قائل‌است‌كه‌مي‌توانيم‌آنها را بيشتر واكاوي‌كنيم‌.

اين‌استاد دانشگاه‌تهران‌در همين‌زمينه‌پنج‌ويژگي‌يا شاخصه‌براي‌دين‌را از منظر دوركيم‌برشمرد : 1 - دوركيم‌بر آن‌است‌كه‌دين‌به‌دور از اعتقاد است‌، اعتقاد به‌ماورا الطبيعه‌، اعتقاد به‌روح‌و خدايان‌و اعتقاد به‌غيب‌. 2 - اميل‌دوركيم‌دين‌را امري‌قدسي‌مي‌داند كه‌در مقابل‌امر غير قدسي‌)دنيوي‌( قرار مي‌گيرد و دين‌از اين‌نگاه‌دستگاهي‌پيوسته‌از باورهاست‌. 3 - وي‌معتقد است‌كه‌خدا و دين‌چيزي جز تغيير شكل‌جامعه‌نيست‌. او بر اين‌معادله‌تاكيد مي‌كند كه‌خدا مساوي‌با جامعه‌است‌و دين‌مساوي‌با جامعه‌است‌. از همين‌رو دوركيم‌به‌دو مفهوم‌پيچيده‌و مهم‌در جهان‌قائل‌است‌كه‌يكي‌اجتماع‌است‌و ديگري‌خدا و در نهايت‌خدا را همان‌اجتماع‌مي‌داند. وي‌جامعه‌را فراتر از تجمع‌فرد فرد انسان‌ها مي‌داند و معتقد است‌جامعه‌مي‌تواند در انسان‌ها نوعي‌شور و هويت‌و ماي‌جمعي‌ايجاد كند كه‌در نهايت‌مي‌تواند نقش‌خدا را ايفا كند. از منظر دوركيم‌شكل‌متعالي‌وجدان‌جمعي‌نيز كه‌ساخته‌و پرداخته‌جامعه‌است‌، همان‌دين‌است‌. 4 - به‌نظر دوركيم‌جامعه‌الزاما نيازمند انديشه‌ها و آرمان‌هايي‌جمعي‌است‌كه‌بتواند نقش‌هاي‌خود را ايفا كرده‌و وجدان‌جمعي‌را خلق‌كند و دين‌است‌كه‌اين‌نقش‌را بر عهده‌مي‌گيرد. به‌عقيده‌او هيچ‌ديني‌نيست‌كه‌دستگاهي‌از انديشه‌نداشته‌باشد و همه‌اديان‌خالق‌آرمان‌هايي‌بوده‌و انديشه‌پرداز هستند. 5 - دوركيم‌معتقد است‌، دين‌فارغ‌از انديشه‌پردازي‌، خصوصا عبارت‌است‌از عمل‌! مردم‌غير از نياز به‌باور و عقيده‌، آن‌چيزي‌كه‌بدان‌وابسته‌اند، اعمال‌و مناسك‌و احكام‌است‌كه‌اين‌مساله‌نيز در هر ديني‌مشهود و موجود است‌.
با اين‌تعاريف‌از منظر دوركيم‌، شريعتي‌به‌اين‌مهم‌اشاره‌كرد كه‌از ديدگاه‌دوركيم‌، دين‌واقعيتي‌اجتماعي‌است‌كه‌نقش‌انكار ناپذيري‌در جامعه‌دارد و مي‌توانيم‌آن‌را به‌عنوان‌سيمان‌اجتماعي‌و مايه‌همبستگي‌ جامعه‌در نظر گيريم‌. اما در عين‌حال‌دوركيم‌معتقد است‌جامعه‌امروزي‌تهي‌از مذهب‌شده‌و دين‌در دنياي‌امروز نقش‌و كاركرد كمتري‌بر عهده‌دارد. وي‌مي‌گويد اين‌عقب‌نشيني‌دين‌از صحنه‌اجتماع‌نتيجه‌مدرنيته‌، فردگرايي‌يا انقلاب‌صنعتي‌نيست‌! او اصلا براي‌اين‌مساله‌تاريخي‌قائل‌نيست‌و بر آن‌است‌كه‌از همان‌ابتداي‌زندگي‌بشر، روز به‌روز نقش‌دين‌و كاركرد اجتماعي‌اش‌كاهش‌يافته‌و جامعه‌خود، جانشين‌آن‌شده‌است‌. اما اينجاست‌كه‌دوركيم‌از خود مي‌پرسد وقتي‌جامعه‌از دين‌و مذهب‌دور شود، وجدان‌اجتماعي‌بر چه‌اساس‌شكل‌مي‌گيرد و نقش‌انسجام‌بخشي‌دين‌را چه‌واقعيت‌اجتماعي‌بر عهده‌مي‌گيرد* هم‌عصران‌ دوركيم‌به‌اين‌پرسش‌، پاسخ‌هاي‌متفاوتي‌از جمله‌قانون‌، عشق‌، دوست‌داشتن‌و قدرت‌و دولت‌داده‌اند، اما او اينها را نمي‌پذيرد و اينجاست‌كه‌چهره‌سوم‌دوركيم‌به‌عنوان‌روشنفكر سر بر مي‌آورد.
دكتر سارا شريعتي‌در توصيف‌روشنفكري‌دوركيم‌چنين‌تبيين‌كرد كه‌اميل‌دوركيم‌معتقد است‌جامعه‌شناس‌بايد به‌جامعه‌توجه‌كند، ما جامعه‌نگار نيستيم‌كه‌جامعه‌را توصيف‌كنيم‌بلكه‌ما جامعه‌شناس‌هستيم‌و بايد به‌تغيير و اصلاح‌در آن‌كمك‌كنيم‌. او به‌فردگرايي‌خودخواهانه‌اشاره‌مي‌كند كه‌از هم‌گسيختگي‌اجتماعي‌را در پي‌دارد. وي‌همچنين‌اخلاق‌لائيك‌را نيز كه‌زماني‌از آن‌دفاع‌مي‌كرد و معتقد بود بايد جانشين‌دين‌شود را در اواخر عمر، مورد حمله‌قرار مي‌دهد و معتقد است‌اخلاق‌لائيك‌شكست‌خورده‌و بدون‌يك‌وجه‌استعلايي‌قابليت‌تداوم‌نداشته‌و يك‌شبه‌نمي‌توان‌با مصوبه‌اي‌دين‌و اخلاق‌را از هم‌جدا كرد از همين‌رو وي‌در توصيف‌جامعه‌مطلوب‌، يا خودش‌را خيلي‌به‌عقب‌يا خيلي‌به‌جلو پرتاب‌مي‌كند و از توتم‌يا دين‌آينده‌بحث‌مي‌كند. بنابراين‌در عين‌حال‌كه‌دوركيم‌دين‌را در جهان‌امروز رو به‌خاموشي‌مي‌داند از يك‌سو از فردگرايي‌خودخواهانه‌مي‌هراسد از ديگر سو كه‌نگاهش‌به‌اخلاق‌لائيك‌است‌، از كاستي‌ها و معايب‌آن‌دم‌مي‌زند. شريعتي‌در پايان‌سخن‌به‌اين‌تناقضات‌دوركيمي‌اشاره‌كرد كه‌موجب‌شده‌تفسيرها از وي‌نيز متفاوت‌باشد: يكي‌دوركيم‌كانتي‌تمام‌عيار كه‌در اين‌تفسير، دين‌در محدوده‌اخلاق‌كانت‌قرار مي‌گيرد و ديگري‌دوركيم‌فردگرا كه‌از اين‌منظر، فرد مبدل‌به‌شهروند شده‌و قانون‌، جانشين‌اخلاق‌مي‌شود و البته‌در هر دو حالت‌يا به‌ورطه‌توتاليتاريسم‌در مي‌غلطيم‌يا در ورطه‌نوعي‌فردگرايي‌كه‌انديشه‌ اجتماعي‌يعني‌آن‌مفهومي‌كه‌بيش‌از همه‌چيز براي‌دوركيم‌عزيز بود را تحت‌الشعاع‌قرار مي‌دهد!

بورديوأ جامعه‌شناسي‌چپ‌غير سوسياليست‌

دومين‌سخنران‌در سلسله‌نشست‌هاي‌بازخواني‌جامعه‌شناسي‌فرانسه‌، دكتر »ناصر فكوهي‌« استاد دانشگاه‌و رييس‌گروه‌انسان‌شناسي‌دانشگاه‌تهران‌بود كه‌بعد از دكتر سارا شريعتي‌در سوم‌اسفندماه‌به‌انديشه‌هاي‌جامعه‌شناس‌و روشنفكر معاصر فرانسوي‌، »پير بورديو« )1930 - 2002( پرداخت‌. وي‌ابتدا جريان‌هاي‌فكري‌بعد از پيدايش‌جامعه‌شناسي‌را تشريح‌نمود و تاكيد كرد جرياني‌كه‌بعد از اميل‌دوركيم‌در جامعه‌شناسي‌ايجاد شد، با انحراف‌، صبغه‌اي‌پوزيتيويستي‌داشت‌و در خدمت‌ قدرت‌بود ودر خلال‌قرن‌بيستم‌در آمريكا اين‌نوع‌تلقي‌از جامعه‌شناسي‌رواج‌زيادي‌داشت‌، به‌عقيده‌وي‌در فرانسه‌نيز با افكار و آؤار افرادي‌مثل‌»ريمون‌بودون‌« و »ريمون‌آرون‌« كه‌فرزندان‌ناخلف‌دوركيم‌هستند، جامعه‌شناسي‌پوزيتيويستي‌و در خدمت‌قدرت‌، تسلط‌داشت‌كه‌ هميشه‌، سكوت‌را مبناي‌كار خويش‌قرار داده‌بود و عليه‌فاشيسم‌، تبعيض‌نژادي‌، نابرابري‌ها و اقدامات‌استعماري‌در جاي‌جاي‌جهان‌)از الجزاير و ويتنام‌گرفته‌تا آفريقا( و... هيچگونه‌عكس‌العملي‌نشان‌نمي‌داد. اما در همين‌فضاست‌كه‌بورديو ظهور مي‌كند و به‌عنوان‌يك‌روشنفكر و منتقد، اين‌طرز جامعه‌شناسي‌و اين‌طيف‌از جامعه‌شناسان‌را به‌چالش‌طلبيد. به‌گفته‌فكوهي‌، بورديو تا پايان‌عمر در اين‌راه‌مبارزه‌كرد و البته‌اتهامات‌مختلفي‌را نيز به‌جان‌خريدأ از سوي‌ديگران‌متهم‌به‌خرابكاري‌، شهرت‌طلبي‌، جاه‌طلبي‌شد و اينگونه‌با او برخورد شد كه‌وي‌تنها سوداي‌اين‌را دارد كه‌خداي‌علوم‌اجتماعي‌شود!

دكتر فكوهي‌در تبيين‌شيوه‌كار بورديو افزود: وي‌دستگاه‌فكري‌خاص‌خود را تنظيم‌كرد كه‌آن‌را در كل‌ساختارهاي‌جامعه‌به‌كار مي‌برد و درباره‌مسايل‌مختلف‌اجتماعي‌نظر مي‌داد. بر همين‌مبنا 30 جلد كتاب‌درباره‌موضوعات‌و مسايل‌مختلف‌منتشر كرد و اين‌دستگاه‌فكري‌را در گستره‌هاي‌متفاوت‌بسط‌داد. از همين‌جا نيز بود كه‌بورديو، مشهور شد و با آن‌كه‌متن‌هايش‌سخت‌و غير قابل‌ترجمه‌است‌، كتاب‌هايش‌در سراسر جهان‌ترجمه‌و منتشر شد و توانست‌تاؤير زيادي‌بر جامعه‌شناسي‌امروز بگذارد.

اما فكوهي‌در معرفي‌بورديو به‌تبيين‌شاخصه‌ها و ويژگي‌هاي‌او نيز پرداخت‌. از اين‌منظر وي‌بورديو را فردي‌فلسفي‌معرفي‌كرد كه‌در عين‌حال‌روشنفكر و منتقد بود و البته‌بيش‌از همه‌چپ‌بود و اين‌مساله‌را نيز انكار نمي‌كرد. به‌عقيده‌فكوهي‌، چپ‌بودن‌بورديو نه‌از حيث‌ايدئولوژي‌كه‌از منظر ارزشي‌بود، او كمونيست‌و سوسياليست‌نبود و حتي‌به‌اين‌احزاب‌در فرانسه‌انتقاد وارد مي‌كرد كه‌وارد ساخت‌هاي‌قدرت‌شده‌اند و در كل‌، چپ‌بودن‌را به‌اين‌شكل‌مي‌پذيرفت‌كه‌منتقد نظام‌سرمايه‌داري‌بود، دفاع‌از آزادي‌مي‌كرد، به‌دفاع‌از جهان‌سوم‌مي‌پرداخت‌، مدافع‌حقوق‌محرومان‌و اقليت‌ها بود، حقوق‌بشر را مي‌ستود و به‌مقابله‌با نابرابري‌نژادي‌و سلسله‌مراتب‌جوامع‌انساني‌مي‌پرداخت‌. و در همين‌راستا بود كه‌دموكراسي‌در نظام‌سرمايه‌داري‌را نيز مصداقي‌از نظام‌بازتوليد قدرت‌سياسي‌مي‌دانست‌. فكوهي‌يكي‌از اقدامات‌جالب‌بورديو در نقد نظام‌سلطه‌و دموكراسي‌سرمايه‌داري‌را نامزد كردن‌يك‌دلقك‌به‌نام‌))كلوش‌(( براي‌انتخابات‌رياست‌جمهوري‌فرانسه‌مي‌دانست‌كه‌با توجه‌به‌گرايش‌افكار عمومي‌به‌وي‌، سياستمداران‌وقت‌راعصباني‌كرده‌و با تهديد و زور، كلوش‌را در اواسط‌كار از صحنه‌بيرون‌كردند و بورديو نيز با اين‌ترفند به‌خوبي‌نشان‌داد كه‌چرا و چگونه‌سيستم‌اجتماعي‌قبل‌از هر چيز بازتوليد سيستم‌قدرت‌است‌، چه‌در هدف‌و چه‌در روش‌ها!

دكتر فكوهي‌در ادامه‌به‌تلقي‌بورديو از جامعه‌شناسي‌مطلوب‌پرداخت‌و گفت‌: از نقطه‌نظر بورديو، جامعه‌شناسي‌ابزاري‌سياسي‌براي‌تغيير اجتماعي‌است‌و اين‌رشته‌علمي‌ابزاري‌عقلاني‌و روش‌شناختي‌است‌كه‌بايد وظيفه‌اش‌نقد قدرت‌باشد و نشان‌دادن‌مكانيسم‌هاي‌فسادانگيز قدرت‌و نيز توجه‌به‌آلترناتيوهاي‌دولت‌)يعني‌سازمان‌هاي‌غيردولتي‌(. اما از ديدگاه‌بورديو جامعه‌و جامعه‌شناسي‌چندان‌وظيفه‌خويش‌را عمل‌نكرده‌اند. او با تاؤير از ماركس‌معتقد است‌سيستم‌اجتماعي‌بازتوليد نظام‌سلطه‌شده‌و تمام‌جوامع‌در خودشان‌گره‌هايي‌دارند كه‌با همديگر رابطه‌هژمونيك‌و مسلط‌دارند و در اين‌ميان‌رابطه‌حاكم‌و محكوم‌ايجاد مي‌شود. اما نكته‌اينجاست‌كه‌بورديو بر خلاف‌ماركس‌به‌گروه‌هاي‌بزرگ‌و تداوم‌تاريخي‌- جغرافيايي‌آن‌قائل‌ نيست‌و او جوامع‌انساني‌را بسيار پيچيده‌تر از آن‌مي‌داند كه‌بحث‌از طبقه‌و طبقه‌كارگر كندأ لذا بحث‌وي‌در اين‌رابطه‌هژمونيك‌بر ميدان‌يا حوزه‌متمركز است‌كه‌گروه‌هاي‌مختلف‌در آن‌رقابت‌و تضاد دارند. فكوهي‌براي‌ملموس‌ترشدن‌اين‌ديدگاه‌بورديو به‌مثال‌حوزه‌يا ميدان‌آكادمي‌اشاره‌كرد. بورديو حوزه آكادمي‌يا دانشگاه‌را مثال‌مي‌زند و در آن‌از سه‌گروه‌دانشجو، استاد و كارمند نام‌مي‌برد كه‌بين‌اين‌گروه‌ها، گره‌، رابطه‌هژمونيك‌و تضاد وجود دارد و بورديو اين‌رابطه‌هژمونيك‌را در تمام‌گروه‌ها قابل‌مشاهده‌مي‌داند و بر خلاف‌ماركس‌كه‌هژموني‌را در مرحله‌انقلاب‌مي‌داند، از هژموني‌در مرحله‌آرامش‌دم‌مي‌زند. همچنين‌تلقي‌او از عامل‌هژموني‌كه‌از منظر ماركس‌در ؤروت‌اقتصادي‌خلاصه‌مي‌شد، بسيار گسترده‌تر و پيچيده‌تر است‌. وي‌به‌سرمايه‌كل‌اشاره‌مي‌كند كه‌صرفا سرمايه‌اقتصادي‌و ابزار توليد نيست‌و سرمايه‌فرهنگي‌از جمله‌مدرك‌و سرمايه‌اجتماعي‌از جمله‌پرستيژ را نيز دربر مي‌گيرد.

بحثي‌جالب‌توجه‌در افكار بورديو كه‌از سوي‌ناصر فكوهي‌تشريح‌شد، مساله‌تحرك‌اجتماعي‌بود. به‌عقيده‌بورديو، سرمايه‌داري‌و جامعه‌شناسي‌معمول‌، از تحرك‌اجتماعي‌به‌عنوان‌يك‌حربه‌استفاده‌مي‌كند و قائل‌به‌فرصت‌هاي‌برابر براي‌همگان‌است‌تا حس‌نابرابري‌و نقد را در عامه‌مردم‌خاموش‌كند، اما بورديو معتقد است‌تحرك‌اجتماعي‌شعاري‌بيش‌نيست‌و چيزي‌است‌كه‌تنها در تئوري‌ها امكان‌پذير است‌. او در رد اين‌مساله‌به‌عادت‌هاي‌زندگي‌روزانه‌، اطاعت‌و نظم‌ناخودآگاه‌اشاره‌مي‌كند كه‌در جاي‌جاي‌زندگي‌هر انساني‌وجود دارد و سلطه‌را در تك‌تك‌انسان‌ها دروني‌مي‌كند. سلايق‌، مدها، سبك‌زندگي‌، زيبايي‌شناسي‌، عادات‌و هنجارها و... همگي‌به‌بازتوليد قدرت‌گروه‌هاي‌اجتماعي‌مسلط‌مي‌انجامند و اين‌دروني‌كردن‌ارزش‌ها كه‌در همه‌جوامع‌مشهود است‌، عملا به‌شكلي‌ظاهرا غير جبرگرايانه‌از تحرك‌ اجتماعي‌واقعي‌در سازمان‌اجتماعي‌جلوگيري‌مي‌كند. البته‌بورديو استثنا نيز براي‌اين‌شيوه‌قائل‌است‌و به‌عقيده‌فكوهي‌تفاوت‌ديگر ماركس‌و بورديو در همين‌جاست‌و در اين‌نكته‌كه‌ماركس‌راه‌حل‌اين‌تضادها را تنها در انقلاب‌و خشونت‌دنبال‌مي‌كرد و بورديو در پي‌خشونت‌نهادين‌است‌كه‌معمولا به‌مرحله‌عمل‌در نمي‌آيد و سيستم‌هاي‌حاكم‌را كه‌قابل‌تغيير هستند را تبديل‌به‌سيستم‌هاي‌مطلوب‌مي‌كند.
دكتر فكوهي‌همچنين‌به‌روش‌شناسي‌بورديو نيز اشاره‌كرد و افزود: روش‌تحقيق‌از ديدگاه‌وي‌، تركيبي‌از روش‌كمي‌و كيفي‌ست‌. او هم‌از طرفداران‌»ماكس‌وبر« كه‌بر جامعه‌شناسي‌صرفا تفهمي‌و روش‌كيفي‌استفاده‌مي‌كنند، انتقاد مي‌كند و هم‌به‌روش‌دوركيمي‌و عدد و رقم‌مي‌تازد ولذا در آؤارش‌از جمله‌))عشق‌به‌هنر(( از هر دو روش‌استفاده‌مي‌كند. اما به‌زعم‌فكوهي‌تمايل‌ويژه‌بورديو در روش‌شناسي‌، گفتمان‌تفهمي‌و فلسفي‌مثل‌وبر است‌.
آخرين‌سخنان‌دكتر ناصر فكوهي‌درباره‌بورديو اين‌اصل‌مهم‌بود كه‌اساس‌نظريات‌و انديشه‌هاي‌بورديو مربوط‌به‌غرب‌و جامعه‌سرمايه‌داري‌است‌و درباره‌ايران‌يا هر كشور جهان‌سوم‌لازم‌است‌به‌بازخواني‌و بازتوليد انديشه‌هاي‌بورديو بپردازيم‌.
بودون‌أ پوزيتيويسم‌تفسيرگرا
دكتر »فرح‌تركمان‌« استاد جامعه‌شناسي‌دانشگاه‌آزاد تهران‌كه‌پايان‌نامه‌دكتري‌اش‌مربوط‌به‌»ريمون‌بودون‌« )متولد 1934( بوده‌است‌، سومين‌سخنران‌از اين‌سلسله‌نشست‌ها بود كه‌4 اسفندماه‌به‌معرفي‌اين‌جامعه‌شناس‌معاصر فرانسوي‌پرداخت‌. وي‌ابتدا ضمن‌معرفي‌اجمالي‌بودون‌و آؤار مكتوب‌وي‌، به‌محور فعاليت‌هاي‌اين‌انديشمند اجتماعي‌اشاره‌كرد كه‌منطق‌اجتماعي‌، روش‌شناسي‌و معرفت‌شناسي‌مي‌باشد. بودون‌از همكاران‌»لازارسفلد« و متاؤر از »تالكوت‌پارسونز« و »رابرت‌كي‌مرتون‌« مي‌باشد كه‌با تاكيد بر مدل‌هاي‌رياضي‌و پرهيز از پرداختن‌به‌فلسفه‌اجتماعي‌، شكلي‌از پوزيتيويسم‌و اؤبات‌گرايي‌جديد را معرفي‌مي‌كند. دكتر تركمان‌معرفي‌انديشه‌هاي‌بودون‌را در چهار جنبه‌ادامه‌داد و به‌ديدگاه‌او در قبال‌جامعه‌شناسان‌كلاسيك‌، ايستايي‌شناسي‌او، تحليل‌پويا از نظر بودون‌و روش‌شناسي‌وي‌اشاره‌كرد.
دكتر تركمان‌در تبيين‌ديدگاه‌بودون‌نسبت‌به‌جامعه‌شناسان‌كلاسيك‌، اعتقاد اين‌جامعه‌شناس‌به‌ديدگاه‌مشترك‌جامعه‌شناسان‌را مورد توجه‌قرار داد. از نظر بودون‌، جامعه‌شناسان‌كلاسيك‌همگي‌به‌شكل‌يك‌خانواده‌مشترك‌عمل‌كرده‌اند و مشتركات‌و تشابهات‌فراواني‌در انديشه‌هاي‌آنان‌وجود دارد، از جمله‌اينها وي‌به‌تمايز ميان‌اجتماع‌و جامعه‌، تفكيك‌امر لاهوتي‌و امر ناسوتي‌، پرداختن‌به‌مساله‌باورهاي‌جمعي‌و قائل‌به‌پيچيده‌بودن‌آن‌و توجه‌به‌جامعه‌شناسي‌به‌عنوان‌ابزاري‌كه‌مي‌تواند اصولي‌را در رفتار كنشگران‌درك‌كند، اشاره‌مي‌نمايد. تركمان‌افزود: بودون‌در تشريح‌اين‌اشتراك‌نظر جامعه‌شناسان‌، سه‌قضيه‌را استخراج‌كرده‌است‌: 1 - جامعه‌شناسان‌خواه‌ديد كلان‌يا ديد خرد داشته‌باشند، همگي‌در پي‌يافتن‌ويژگي‌هاي‌كنش‌متقابل‌هستند و نظام‌كنش‌متقابل‌در كار همه‌جامعه‌شناسان‌، بستري‌است‌كه‌بقيه‌پديده‌هاي‌اجتماعي‌در آن‌شناور هستند. 2 - عنصر منطقي‌تحليل‌در جامعه‌شناسي‌، فرد است‌و البته‌نه‌فردي‌كه‌در خلا نهادهاي‌اجتماعي‌عمل‌مي‌كند، بلكه‌فرد اجتماعي‌. 3 - الگوي‌انسان‌اقتصادي‌براي‌درك‌پيچيدگي‌كنشگر اجتماعي‌كافي‌نيست‌و از اين‌منظر جامعه‌شناسي‌علمي‌است‌كه‌بايد به‌رفتارهاي‌اجت
ماعي‌با جنبه‌پيچيدگي‌اش‌به‌آن‌نگاه‌كند. از اين‌حيث‌، بودون‌ضمن‌توجه‌به‌اشتراكات‌جامعه‌شناسان‌كلاسيك‌روش‌خويش‌را بر مبناي‌تلفيق‌ميان‌خرد و كلان‌و تركيب‌ميان‌كنش‌و نظام‌بنيان‌نهاده‌است‌.
بحث‌بعدي‌دكتر تركمان‌مربوط‌به‌ايستايي‌شناسي‌و پويايي‌شناسي‌بودون‌بود. ريمون‌بودون‌، در تشريح‌اين‌ايده‌، ابتدا دو نوع‌نظام‌كنش‌متقابل‌)كاركردي‌و وابستگي‌( را از همديگر تفكيك‌مي‌كند. از نظر وي‌، در نظام‌كنش‌متقابل‌كاركردي‌، بيشتر مفهوم‌نقش‌ونظام‌نقش‌ها اهميت‌دارد و توجه‌به‌كنشگر اجتماعي‌گ‌كل‌طؤ است‌كه‌تحت‌نظام‌نقش‌ها، عمل‌مي‌كند. در اين‌نظام‌كنشگر بر اساس‌نقش‌خود و وظايف‌تعريف‌شده‌، كنش‌انجام‌مي‌دهد و اين‌عمل‌آگاهانه‌و بر اساس‌عقلانيت‌است‌. اما در نظام‌كنش‌متقابل‌وابستگي‌، آؤار منتجه‌يا پيامدهاي‌ناخواسته‌است‌كه‌اهميت‌دارد و توجه‌به‌كارگزار اجتماعي‌ل‌ق‌ظعؤ است‌. در اين‌نظام‌كارگزار اجتماعي‌، به‌كنش‌مي‌پردازد و از اين‌كنش‌، پديده‌هاي‌جمعي‌و آؤاري‌به‌وجود مي‌آيد كه‌خواسته‌كارگزار نبوده‌و از آن‌بي‌اطلاع‌است‌. در اين‌زمينه‌دكتر تركمان‌به‌تشريح‌انواع‌آؤار منتجه‌از كارگزار اجتماعي‌پرداخت‌و انواع‌آن‌از جمله‌آؤار تشديد كننده‌، آؤار معكوس‌، آؤار تضاد، آؤار تثبيت‌،آؤار خنثي‌كنندگي‌، آؤار محروميت‌، آؤار متباعد و... را كه‌همگي‌نتايج‌ناخواسته‌فعل‌و كنش‌كارگزار اجتماعي‌است‌، را با مثال‌هايي‌تبيين‌كرد. از اين‌طريق‌جامعه‌شناسي‌پوزيتيويستي‌و غير انتقادي‌بودون‌سر بر مي‌آورد و او به‌راحتي‌به‌توجيه‌وقايع‌، كاستي‌ها و انحرافات‌در نظام‌اجتماعي‌مي‌پردازد و حتي‌اليگارشي‌حكومت‌ها و سلطه‌نظام‌قدرت‌را ناشي‌از نتايج‌ناخواسته‌اقدامات‌كارگزاران‌اجتماعي‌مي‌داند. بنابراين‌از ديدگاه‌بودون‌، كارگزار اجتماعي‌كه‌بر اساس‌تاؤير محيط‌، موقعيت‌و منابع‌، عادت‌ها، باورها، معرفت‌شناسي‌، اخلاقيات‌و ارزش‌ها و... عمل‌مي‌كند با انسان‌اقتصادي‌كه‌بر اساس‌عقلانيت‌و با هدف‌مشخا عمل‌مي‌كند، متفاوت‌است‌و اين‌تفاوت‌است‌كه‌منجر به‌نتايج‌ناخواسته‌و بعضا نامطلوب‌در زندگي‌اجتماعي‌شده‌است‌.
استاد جامعه‌شناسي‌دانشگاه‌آزاد تهران‌سپس‌در تشريح‌تحليل‌پويا از منظر بودون‌به‌سه‌عنصر مهم‌)محيط‌، نظام‌كنش‌متقابل‌و ستانده‌هاي‌نظام‌كنش‌( اشاره‌كرد كه‌عوامل‌موؤر در تغييرات‌و دگرگوني‌هاي‌اجتماعي‌هستند و با رابطه‌اي‌كه‌با همديگر دارند، موجب‌پويايي‌و عدم‌ؤبات‌جامعه‌مي‌شوند. از ديدگاه‌بودون‌، محيط‌، كليه‌متغيرهاي‌اقتصادي‌، اجتماعي‌، فرهنگي‌، نهادي‌و تاريخي‌و... است‌أ منظور وي‌از نظام‌كنش‌متقابل‌، نظام‌وابستگي‌است‌كه‌كارگزار اجتماعي‌در آن‌عمل‌مي‌كند و پيامدهاي‌ناخواسته‌را در پي‌داردأ و تلقي‌او از ستانده‌ها نيز كليه‌رويدادهاي‌ساده‌يا توزيع‌رويدادها هستند كه‌نتيجه‌نظام‌كنش‌متقابل‌وابستگي‌است‌)از جمله‌ناكامي‌، تطميع‌و سرخوردگي‌( و اين‌سه‌عنصر در رابطه‌هاي‌مختلفي‌كه‌در نظام‌هاي‌اجتماعي‌با يكديگر دارند، تغييرات‌و تحولات‌اجتماعي‌را رقم‌مي‌زنند. بر همين‌مبنا از منظر بودون‌، در نظام‌انحصاري‌، بيش‌از همه‌محيط‌، تعيين‌كننده‌رفتار كنشگران‌است‌و بر همين‌مبنا آن‌چه‌از اين‌نظام‌بيرون‌مي‌آيد، بيشتر قابل‌پيش‌بيني‌است‌. اما در نظام‌هاي‌ غير انحصاري‌، ستانده‌ها و نظام‌كنش‌متقابل‌وابستگي‌بر همديگر و بر محيط‌تاؤيرگذارند و تفسير حال‌، آينده‌را مشخا مي‌كند و در اين‌وضعيت‌تهاجم‌به‌محيط‌و تغيير در نظام‌اجتماعي‌، فرهنگي‌و اقتصادي‌و.... بسيار قابل‌پيش‌بيني‌است‌.
مساله‌قابل‌ذكر ديگر در انديشه‌بودون‌، روش‌شناسي‌اوست‌كه‌به‌گفته‌دكتر تركمان‌، وي‌در اين‌زمينه‌مشهور به‌فردگرايي‌روش‌شناسانه‌شده‌است‌. او در ضمن‌عقيده‌به‌پوزيتيويسم‌و اؤبات‌گرايي‌و روش‌هاي‌رياضي‌و كمي‌در جامعه‌شناسي‌، قائل‌به‌تعديل‌اؤبات‌گرايي‌و استفاده‌از روش‌هاي‌تفسيري‌نيز مي‌باشد. وي‌هم‌قائل‌به‌توصيف‌است‌كه‌محقق‌را با امري‌ناشناخته‌آشنا مي‌كند و هم‌قائل‌به‌تفسير است‌كه‌محقق‌را جاي‌كنشگر قرار مي‌دهدأ لذا رويكرد او تعديل‌روش‌كمي‌و كيفي‌و استفاده‌از تفسير درعين‌محك‌زدن‌آن‌توسط‌داده‌هاي‌قابل‌مشاهده‌است‌.
سخن‌پاياني‌فرح‌تركمان‌به‌دو نگراني‌عمده‌بودون‌در زمينه‌جامعه‌شناسي‌اختصاص‌داشت‌. اين‌جامعه‌شناس‌معاصر فرانسوي‌در وهله‌اول‌معتقد است‌كه‌جامعه‌شناسي‌مبدل‌به‌ماده‌علمي‌شده‌كه‌از مسائل‌مهمي‌چون‌ارزش‌هاي‌جمعي‌، رابطه‌امر فردي‌و جمعي‌، كنش‌و انگيزه‌ها و... غافل‌شده‌، مسائل‌اساسي‌كه‌در ابتدا از فلسفه‌وام‌گرفته‌بود را به‌خود فلسفه‌سپرده‌و به‌نوعي‌جامعه‌شناسي‌توصيفي‌تبديل‌شده‌كه‌امروزه‌ديگر خريداري‌ندارد. اما هشدار دوم‌او، نگراني‌از تفسيرهاي‌غلط‌از جامعه‌شناسان‌كلاسيك‌است‌كه‌امروزه‌در مورد دوركيم‌، وبر، زيمل‌و ديگران‌به‌آشكاري‌صورت‌مي‌پذيرد. به‌زعم‌بودون‌، تفسير دادن‌از تحليل‌هاي‌جامعه‌شناسي‌كار آساني‌است‌، اما بازخواني‌صحيح‌يك‌جامعه‌شناس‌امر پيچيده‌ و دشواري‌است‌كه‌كمتر كسي‌بدان‌توجه‌دارد.
مورن‌أ روش‌پيچيدگي‌و اختلاط‌فرهنگ‌ها
چهارمين‌نشست‌بازخواني‌جامعه‌شناسي‌فرانسه‌به‌»ادگار مورن‌« )متولد 1921( اختصاص‌داشت‌كه‌امروزه‌در فرانسه‌و ديگر نقاط‌جهان‌، به‌عنوان‌يك‌محقق‌و انديشمند ميان‌رشته‌اي‌شناخته‌مي‌شود و در سال‌1381 سفري‌به‌ايران‌نيز داشته‌است‌. معرفي‌مورن‌به‌دكتر »امير نيك‌پي‌« جامعه‌شناس‌و استاد دانشگاه‌شهيد بهشتي‌واگذار شده‌بود كه‌10 اسفندماه‌در اين‌زمينه‌سخنراني‌كرد.دكتر نيك‌پي‌ابتدا به‌معرفي‌اجمالي‌مورن‌پرداخت‌و عقايد و خصوصيات‌وي‌را از زبان‌خودش‌بر شمرد، ادگار مورن‌در نوجواني‌عضو حزب‌كمونيست‌فرانسه‌بود و سال‌هاي‌اشغال‌فرانسه‌به‌دست‌نازي‌ها جزو مبارزين‌محسوب‌مي‌شد. در اين‌مدت‌مبارزه‌دوبار دستگير و حكم‌اعدام‌برايش‌صادر شد اما از اين‌مهلكه‌گريخت‌. اواخر سال‌هاي‌1950 از ماركسيسم‌بريد و كتابي‌با عنوان‌»انتقاد از خود« را تاليف‌كرد و دلايل‌اين‌را كه‌چرا ماركسيسم‌و نهيليسم‌ديگر پاسخگوي‌نيازهاي‌فكري‌او نيست‌را مورد بررسي‌قرار داد. وي‌در دهه‌60 ميلادي‌گرداننده‌مجله‌اي‌معتبر در فرانسه‌بود كه‌مباحث‌جديدي‌را مطرح‌مي‌كرد و در آن‌زمان‌»سارتر« و متفكران‌مطرح‌ديگر در جهان‌با اين‌مجله‌همكاري‌داشتند. دكتر نيك‌پي‌، مورن‌را پدر جريان‌سوسياليستي‌در فرانسه‌م
طرح‌كرد و گفت‌: ادگار مورن‌، كه‌از جامعه‌شناسان‌و انديشمندان‌بزرگ‌معاصر غرب‌به‌حساب‌مي‌آيد، از جمله‌شخصيت‌هاي‌چپ‌گرايي‌است‌كه‌در دهه‌هاي‌گذشته‌، با تعديل‌در مواضع‌خويش‌، سعي‌در ارائه‌گفتمان‌جديدي‌در حوزه‌فرهنگ‌و علوم‌انساني‌نموده‌است‌. امروزه‌نيز به‌عنوان‌ يكي‌از طرفداران‌سوسيال‌دموكراسي‌در فرانسه‌شناخته‌مي‌شود، به‌طوري‌كه‌نقشي‌كه‌»آنتوني‌گيدنز« در بريتانيا ايفا مي‌كند، در فرانسه‌بر عهده‌مورن‌است‌. از سوي‌ديگر، او نظريات‌خود را حاوي‌ليبرال‌ترين‌انديشه‌ها مي‌داند و براي‌مثال‌مخالف‌محاكمه‌منكران‌هولوكاست‌مي‌باشد، در عين‌حال‌او خود را عارف‌و البته‌شك‌باور مي‌داند، وي‌مي‌گويد من‌فرد مذهبي‌هستم‌كه‌اديان‌بشر را با هم‌پيوند داده‌ام‌أ آؤار و نظريات‌وي‌غير از جامعه‌شناسي‌مربوط‌به‌شناخت‌شناسي‌و انسان‌شناسي‌و بيولوژي‌نيز مي‌باشد و در اهميت‌انديشه‌هاي‌وي‌همين‌بس‌كه‌كرسي‌هاي‌مختلفي‌در دانشگاه‌هاي‌مهم‌دنيا از سوي‌يونسكو، تنها بر نظريه‌پيچيدگي‌او كار مي‌كنند.
امير نيك‌پي‌در تحليل‌روش‌شناسي‌مورن‌به‌اين‌نكته‌اشاره‌كرد كه‌ مهمترين‌و مشهورترين‌بخش‌تفكر او، انتقاد به‌روش‌شناسي‌رايج‌در علوم‌اجتماعي‌غرب‌است‌. البته‌او تنها به‌نگرش‌سلبي‌بسنده‌نمي‌كند، بلكه‌سعي‌در بهسازي‌شناخت‌در حوزه‌هاي‌انساني‌و اجتماعي‌دارد. روش‌وي‌، كه‌مشهور به‌روش‌پيچيدگي‌شده‌، نوعي‌سبك‌كار نيست‌بلكه‌به‌عقيده‌خود مورن‌نوعي‌راه‌رفتن‌است‌. نخستين‌راهكاري‌كه‌از اين‌اصل‌برمي‌آيد، اين‌است‌كه‌پژوهشگران‌علوم‌اجتماعي‌، بيش‌از آنكه‌به‌تخصا در جزئيات‌نياز داشته‌باشند، به‌بررسي‌موضوع‌از منظرها و ايستارهاي‌متفاوت‌و گوناگون‌نيازمندند. مورن‌با انتقاد از روش‌هاي‌شناخت‌علوم‌انساني‌كه‌يك‌موضوع‌را جزء جزء مي‌كنند و در بهترين‌حالت‌، تنها به‌شناخت‌جزء قائل‌مي‌شوند، با الهام‌از »پاسكال‌«، معتقد است‌ محقق‌به‌شناخت‌يك‌موضوع‌نائل‌نمي‌شود مگر جزء جزء آن‌را بشناسد و جزء جزء را نمي‌شناسد مگر آن‌كه‌كل‌را بشناسد و بر همين‌مبنا مورن‌معتقد است‌دانش‌امروزي‌، از اين‌نگاه‌، تصويري‌واژگونه‌از واقعيت‌ارائه‌مي‌كنند و طبعا نيازمند نقد و بازكاوي‌اند. وي‌تاكيد مي‌كند براي‌تحقيق‌اجتماعي‌، نياز مبرم‌به‌رابطه‌تنگاتنگ‌ميان‌جامعه‌شناسي‌، اقتصاد، فرهنگ‌، روانشناسي‌، اسطوره‌و اديان‌و... داريم‌. حتي‌وي‌تعريفي‌كه‌از فرهنگ‌نيز مي‌دهد با توجه‌به‌همين‌پيچيدگي‌است‌، چنانچه‌معتقد است‌فرهنگ‌، مجموعه‌اي‌از دانش‌ها، عادات‌، رفتارها، هنجارها، ممنوعيت‌ها، عقايد، آيين‌ها، ارزش‌ها، ايده‌ها، اساطير، ابزارها و دستاوردهايي‌است‌كه‌از نسلي‌به‌نسل‌ديگر تداوم‌مي‌يابد و در هر فردي‌بازتوليد شده‌و مولد پيچيدگي‌اجتماعي‌است‌. بعد از اين‌، دكتر نيك‌پي‌از كتاب‌ مهم‌مورن‌، »هويت‌انساني‌« كه‌توسط‌خود نيك‌پي‌ترجمه‌شده‌است‌، به‌شاخصه‌هاي‌مورد نظر ادگار مورن‌در اين‌روش‌اشاره‌كرد و اصول‌روش‌پيچيدگي‌را چنين‌برشمرد:
1 -
هيچ‌جامعه‌اي‌امكان‌ندارد كه‌تحت‌نظام‌مكانيكي‌درآيد. نظم‌اجباري‌در طول‌تاريخ‌هرگز ايجاد نشده‌و نه‌در گذشته‌، نه‌حال‌و نه‌آينده‌، توتاليترترين‌و مستبدترين‌حكومت‌ها هم‌نمي‌توانند جامعه‌اي‌را تحت‌انقياد و تسلط‌كامل‌خويش‌درآورند. 2 - در همه‌جوامع‌رقابت‌، منافع‌فردي‌و منافع‌جمعي‌وجود دارد. كشمكش‌و تضاد چه‌در دموكراسي‌و چه‌در غير دموكراسي‌حتمي‌است‌و هرگز امكان‌ندارد يك‌گروه‌حاكم‌كل‌شود. 3 - اقتدار زورمندانه‌براي‌وحدت‌جامعه‌كافي‌نيست‌و انسجام‌به‌عناصر ديگري‌نياز دارد تا روح‌جمعي‌به‌پرواز درآيد. 4 - در هر جامعه‌اي‌سلسله‌مراتب‌وجود دارد. 5 - جامعه‌بدون‌حكومت‌امكان‌پذير نيست‌ولي‌رابطه‌حكومت‌و جامعه‌ديالوژيك‌است‌، در عين‌حال‌كه‌تسلط‌و استيلاي‌كامل‌حكومت‌بر جامعه‌امكان‌پذير نيست‌، جامعه‌نيز بدون‌حكومت‌دوام‌ندارد و رابطه‌حكومت‌و جامعه‌، مكمل‌- تضاد است‌. 6 - جامعه‌هم‌نياز به‌جبر دارد و هم‌به‌آزادي‌أ وقتي‌به‌جبر نياز دارد كه‌بايد نظم‌تشكيل‌شود و البته‌آزادي‌و در پي‌آن‌آفرينندگي‌نيز در بي‌نظمي‌شكل‌مي‌گيرند. 7 - جامعه‌كامل‌و بدون‌نقا وجود ندارد و بي‌عدالتي‌و نابرابري‌ در هر جامعه‌اي‌گريز ناپذير است‌و جالب‌اينجاست‌كه‌فجيع‌ترين‌نظام‌هاي‌سياسي‌در جايي‌ايجاد شده‌كه‌حكومت‌در پي‌عدالت‌و بي‌طبقگي‌بوده‌است‌. دكتر نيك‌پي‌، ترس‌از درهم‌آميختگي‌و ترس‌از اينكه‌همه‌چيز كلي‌باشد يا برعكس‌را از سوءتفاهم‌هايي‌برشمرد كه‌از انديشه‌پيچيدگي‌مورن‌برمي‌خيزد. وي‌به‌نقل‌از مورن‌تاكيد كرد: متاسفانه‌اين‌حقيقت‌دارد كه‌همه‌چيز در همه‌چيز وجود دارد و نبايد در آن‌غرق‌شد. به‌من‌گفته‌مي‌شود كه‌در جست‌وجو و آرزوي‌يك‌تفكر همه‌جانبه‌كلي‌هستم‌، در صورتي‌كه‌تسلط‌بر همه‌شناخت‌ها و شناختن‌تماميت‌هستي‌و جهان‌امكان‌پذير نيست‌.
موضوع‌مهم‌و مورد علاقه‌مورن‌، از نظر نيك‌پي‌، مساله‌اختلاط‌فرهنگ‌ها مي‌باشد، وي‌از يك‌سو اعتقاد به‌عناصر مشترك‌در تاريخ‌و فرهنگ‌جوامع‌دارد و تابو، دين‌، اسطوره‌، عقل‌و... در طول‌تاريخ‌هر فرهنگي‌مرتبط‌به‌يكديگر دانسته‌و آنچه‌توهم‌پوزيتيويستي‌و تك‌خطي‌در سير تاريخي‌و فرهنگي‌جوامع‌مي‌نامد را رد مي‌كند. از ديگر سو معتقد است‌اختلاط‌فرهنگ‌ها با همگن‌سازي‌متفاوت‌است‌و اينجا نيز از توهم‌فرهنگ‌ناب‌و دست‌نخورده‌انتقاد مي‌كند. بنابراين‌وي‌معتقد است‌هر جامعه‌و فرهنگي‌هم‌تكيه‌بر گذشته‌خود دارد و هم‌با فرهنگ‌و تاريخ‌ديگر فرهنگ‌ها تلفيق‌شده‌است‌. در اين‌زمينه‌مثال‌وي‌، موسيقي‌فلامينكو است‌كه‌از چندين‌موسيقي‌و فرهنگ‌مختلف‌نشات‌گرفته‌، هيچ‌كدام‌به‌تنهايي‌نيست‌و خود شكلي‌جديد را پديد آورده‌است‌.
دكتر نيك‌پي‌به‌دو مساله‌ديگر در انديشه‌مورن‌اشاره‌كرد، يكي‌مساله‌توسعه‌بود كه‌از منظر وي‌توسعه‌سياسي‌و اقتصادي‌بايد هماهنگ‌و همگام‌با هم‌باشد و به‌جوامعي‌از قبيل‌چين‌كه‌يك‌شكل‌از توسعه‌را مد نظر قرار داده‌اند، انتقاد وارد مي‌كند. ديگر، نگاه‌مورن‌به‌جوامع‌توسعه‌نيافته‌است‌كه‌از ديد او دو گرايش‌عمومي‌در جهان‌وجود دارد: اول‌گرايشي‌كه‌در پي‌جديد ترين‌تكنولوژي‌هاست‌و فجيع‌ترين‌نتايجي‌را كه‌در غرب‌و جهان‌ايجاد شده‌را پي‌جويي‌مي‌كند و دوم‌گرايشي‌كه‌دنبال‌ايده‌ها و ارزش‌هاي‌رهايي‌بخش‌غرب‌هستند از جمله‌برابري‌و حقوق‌بشر و دموكراسي‌و اينجا از جاهايي‌است‌كه‌مي‌توانيم‌مورن‌را در هيبت‌يك‌روشنفكر تماشا كنيم‌. پايان‌سخن‌نيك‌پي‌، بحث‌خلاقيت‌از منظر مورن‌بود كه‌به‌عقيده‌وي‌آينده‌باز است‌و فرد و خلاقيت‌او قابل‌پيش‌بيني‌نيست‌و از همين‌روست‌كه‌جامعه‌شناسي‌نمي‌تواند فرد را كنار بگذارد و همين‌فرد و خلاقيت‌اوست‌كه‌مي‌تواند اميد آينده‌اي‌روشن‌را بر ما به‌ارمغان‌آورد.
هنري‌لوفور
ماركسيسم‌انسانگرا
»
هنري‌لوفور« )1901 - 1991( جامعه‌شناسي‌كمترشناخته‌شده‌در ايران‌است‌كه‌با عنوان‌پدر ديالكتيك‌در فرانسه‌شناخته‌شده‌و نقش‌موؤري‌نيز در جنبش‌مي‌1968 فرانسه‌ايفا كرده‌است‌. معرفي‌اين‌انديشمند معاصر فرانسوي‌به‌»امير هوشنگ‌افتخاري‌راد« محقق‌و روزنامه‌نگار سپرده‌شده‌بود كه‌در 11 اسفندماه‌در اين‌رابطه‌در تالار كتابخانه‌حسينيه‌ ارشاد سخنراني‌كرد.
افتخاري‌راد ابتدا به‌مجملي‌از زندگي‌هنري‌لوفور اشاره‌كرد و گفت‌وي‌كه‌متاؤر از سه‌فيلسوف‌مهم‌»نيچه‌«، »هگل‌« و »ماركس‌« بوده‌، به‌طور كلي‌از ابتدا انديشه‌هاي‌ماركسيستي‌داشته‌و از سال‌1928 تا 1958 عضو حزب‌كمونيست‌بوده‌است‌. اما به‌علت‌انديشه‌هاي‌تندش‌مبتني‌بر بازگشت‌به‌ماركس‌جوان‌، رواج‌ماركسيسم‌انسان‌گرا و نقد استالينيسم‌در عين‌نقد كاپيتاليسم‌و فاشيسم‌، از حزب‌كمونيست‌اخراج‌شد، تئوري‌اصلي‌او نيز كه‌تا پايان‌عمر روي‌آن‌كار كرد، نقد زندگي‌روزمره‌مي‌باشد.
هنري‌لوفور در تشريح‌نقد زندگي‌روزمره‌به‌چهار شكل‌از خودبيگانگي‌اشاره‌مي‌كند كه‌توسعه‌يافته‌تر از خودبيگانگي‌است‌كه‌ماركس‌بر آن‌تاكيد داشت‌. اين‌چهار شكل‌از منظر لوفور چنين‌است‌: 1 - بيگانگي‌كارگر از كالايي‌كه‌توليد مي‌كند. 2 - بشريت‌به‌عنوان‌يك‌نوع‌انساني‌از بشريت‌خود جدا شده‌و بيگانه‌مي‌شود. 3 - هر فرد انساني‌نه‌صرفا كارگر با زندگي‌انتزاعي‌خود، از خودش‌بيگانه‌مي‌شود 4 - بيگانگي‌يك‌نوع‌انساني‌از تن‌خود و جدايي‌تن‌از ذهن‌. وي‌معتقد است‌از خودبيگانگي‌موجب‌فاصله‌گرفتن‌سوژه‌ها از جهان‌مي‌شود و علت‌اصلي‌و منشا از خود بيگانگي‌را زندگي‌روزمره‌مي‌داند. افتخاري‌راد افزود:هانري‌لوفر، كار وفراغت‌هر دو را در جامعه‌بورژوازي‌عامل‌از خود بيگانگي‌مي‌داند و زندگي‌روزمره‌كه‌آن‌را زندگي‌غير اصيلي‌مي‌داند، جايگزين‌اقتصاد سياسي‌ماركس‌مي‌داند و معتقد است‌در دنيايي‌كه‌همه‌چيز آن‌مبدل‌به‌بازار شده‌و فرهنگ‌نيز قابل‌مبادله‌است‌، تكنولوژي‌كه‌در ابتدا براي‌رهايي‌انسان‌بوده‌، امروز وارد زندگي‌روزمره‌بشر شده‌و خود به‌عامل‌از خودبيگانگي‌انسان‌مبدل‌شده‌است‌و او اين‌مساله‌را پارادوكس‌تراژيك‌انسان‌امروزي‌برمي‌شمرد. امير هوشنگ‌افتخاري‌راد بر اين‌مساله‌نيز تاكيد كرد كه‌قبل‌از لوفر نيز برخي‌انديشمندان‌به‌نقد زندگي‌روزمره‌پرداخته‌بودند، اما نوع‌نگاه‌و روش‌ برخورد لوفر متفاوت‌از ديگران‌است‌. براي‌مثال‌وي‌برخلاف‌»مارتين‌هايدگر« كه‌از بيرون‌و از نقطه‌استعلايي‌، زندگي‌روزمره‌را نقد مي‌كند به‌نقد زندگي‌روزمره‌از درون‌مي‌پردازد و بيشتر در اوج‌آن‌پس‌از جنگ‌جهاني‌دوم‌اشاره‌دارد. اما نگاه‌لوفر به‌اين‌مساله‌صرفا بدبينانه‌و سلبي‌نيست‌، وي‌نقد زندگي‌روزمره‌را بر همين‌اساس‌بسط‌مي‌دهد و به‌دو مفهوم‌مهم‌»لحظه‌« و »فستيوال‌« اشاره‌مي‌كند و از اين‌عناصر به‌عنوان‌ابزار رهايي‌بخش‌نام‌مي‌برد. به‌عقيده‌لوفر، زندگي‌انسان‌از لحظاتي‌تشكيل‌شده‌كه‌مي‌تواند از خودبيگانگي‌را خاموش‌كرده‌آن‌را از خود دور كند. فستيوال‌نيز از منظر لوفر، لحظه‌ها و گسست‌هايي‌در زندگي‌روزمره‌است‌كه‌قدرت‌انفجاري‌دارند و مي‌توانند با گسست‌زماني‌در زندگي‌روزمره‌و پيچ‌و خم‌دادن‌به‌مسير صاف‌و مستقيم‌آن‌، انسان‌را از دام‌بيگانگي‌رهايي‌بخشند، به‌زعم‌لوفر، انقلاب‌اجتماعي‌يكي‌از اين‌فستيوال‌هاست‌كه‌مي‌تواند به‌عنوان‌يك‌عامل‌رهايي‌ بخش‌در زندگي‌انسان‌مطرح‌شود. امير هوشنگ‌افتخاري‌راد، بر اين‌عوامل‌رهايي‌بخش‌از نظر لوفر تاكيد كرد و افزود: لوفر معتقد است‌در جامعه‌مطلوب‌هر روز زندگي‌، بايد حاوي‌يك‌كار هنري‌باشد هر وسيله‌تكنيكي‌بايد به‌تغيير زندگي‌روزمره‌كمك‌كند و در اين‌صورت‌است‌كه‌با انسان‌رهايي‌بخش‌و فارغ‌از بيگانگي‌روبرو هستيم‌.

 

 

 

 

 

Top of Form 1




نوشته شده توسط ناهید  | لینک ثابت |

 
Hacked By Shirazhack Digital Security Team 

 

Hacked By Negarazemi Nst

اشتباه شما بیدقتی در نصب پورتال و بانک اطلاعاتی بود.

Your Box 0wn3z By  Mohsenxp